جوهر انسان گرايانه ماركسيسم، هويت ما

 

مهدي سامع

نبردخلق - شماره 142 دوره چهارم سال سيزدهم ـ اول فروردين  1376               

 

مقاله علي ناظر با عنوان "راستا" به مطالب متعددي مي پردازد كه پاسخ دادن به تمامي آنها هم وقت بسيار مي خواهد و هم در گنجايش صفحات نبردخلق نيست. برداشت علي ناظر از ماده يك اصولي كه در بيانيه 19 بهمن سازمان ما آمده، او را واداشته كه در ابتداي مقاله خود و در بخش ساختار بحث چهار سؤال را مطرح كند. در ابتداي ماده يك بيانيه آمده است كه "هدف و آرمان استراتزيك ما، نابودي استثمار و تحقق جامعه سوسياليستي است" در ادامه به بعضي از پارامترهاي مربوط به اين هدف استراتژيك به صورت بسيار خلاصه اشاره شده است. چهار سؤال اول نويسنده مقاله "راستا" طوري مطرح شده كه گويي پس از سرنگوني رژيم آخوندي و در عمر 6 ماهه شوراي ملي مقاومت پس از سرنگوني، همه برنامه هاي ما و يا ساير نيروهاي متشكل در شوراي ملي مقاومت بايد اجرا شود. بنابراين براي روشن شدن موضوع و رابطه ماده يك با عمر 6 ماهه شوراي ملي مقاومت پس از سرنگوني رژيم و التزام ما به شوراي ملي مقاومت ناچارم يك بار ديگر به طور صريح و روشن به اين نكته بپردازم.

هدف شوراي ملي مقاومت، سرنگوني رژيم ولايت فقيه و انتقال قدرت به مردم ايران از طريق تشكيل مجلس مؤسسان است. شوراي ملي مقاومت براساس مرزبندي با نظامهاي ديكتاتوري سلطنتي و ولايت فقيهي تشكيل شده و در عمر 6 ماهه پس از سرنگوني رژيم حاكم آخوندي، نقش قانونگذار دولت موقت كه وظيفه اصلي خود را ايجاد شرايط دموكراتيك و تحقق انتخابات آزاد براي تشكيل مجلس مؤسسان مي داند دارد. شوراي ملي مقاومت يك سلسله طرحها و ديدگاهها نيز مطرح كرده كه در 6 ماه عمر خود بدان عمل مي كند و پذيرش هيچكدام از اين طرحها، برنامه ها و ديدگاهها براي مجلس مؤسسان منتخب مردم الزامي نيست.

بدين لحاظ جوهر و هسته اصلي برنامه حداقل ما، يعني دموكراسي، سكولاريسم و تامين اجتماعي به همان گونه كه در ماده 3 بيانيه اشاره شده، نه فقط با التزامات ما در شوراي ملي مقاومت تناقضي ندارد، بلكه ما شوراي ملي مقاومت را بهترين ابزار براي تحقق اين خواسته ها در اين مرحله مي دانيم. معلوم است كه برنامه حداقل ما در طول 6 ماه عمر شورا تحقق نخواهد يافت. بنابراين تمامي سؤالها و مسائلي كه علي ناظر پيرامون رابطه بين ماده يك بيانيه 19 بهمن با شوراي ملي مقاومت و مجاهدين خلق مطرح كرده، با اين توضيح بايد جواب گرفته باشد. اين كه پس از سرنگوني رژيم خميني و گذشت 6 ماه از عمر شوراي ملي مقاومت، رابطه نيروهاي موجود در شوراي ملي مقاومت و برنامه هاي آنان و ميزان تضاد يا وحدت آنها و صدها و هزاران سؤال ديگر چگونه خواهد بود، سؤالاتي است كه از اكنون نمي توان بدون يك سلسله اما و اگرها و شايد و بايدها كه عموماً ذهني خواهد بود، پاسخ داد. ما به هر حال براساس درك خلاق از ماركسيسم و تحليل مشخص از اوضاع مشخص و در راستاي اهداف استراتژيك و آرماني خود يعني تحقق ماده يك بيانيه، در آن شرايط اتخاذ تاكتيك مي كنيم. بنابراين فكر مي كنم اين بخش از نوشته من، به بخشهايي از چهار تضادي كه علي ناظر در نوشته خود مطرح مي كند هم پاسخ داده باشد.

اما بخش ديگر نوشته علي ناظر به تلقي ماركسيسم از "انسان" رابطه آن با پلوراليسم و رابطه نظام كنترلي با دولت سوسياليستي است. علي ناظر چون نقش "ناظر" را به عهده گرفته، هر طور كه مي خواهد پاي ديگران را به ميدان مي كشد و به هر گونه كه مايل است ديگران را تعريف مي كند. به طور مثال معايب و محاسني براي پلوراليسم مشخص كرده كه از ديدگاه من ربطي به موضوع ندارد و در مواردي نقض غرض است. او مي گويد پلوراليسم مخالف وحي است. در اين جا او پلوراليسم را يك نظام فلسفي گرفته است. در حالي كه پلوراليسم يا كثرت گرايي در مقابل نظام تك حزبي قرار دارد. در يك نظام پلوراليستي، تمام معتقدان به فلسفه هاي مختلف، چه آنها كه وحي را قبول دارند و چه آنهايي كه ندارند صاحبان ايدئولوژيهاي مختلف و مرامهاي سياسي گوناگون براساس يك ميثاق مشترك و يا التزام به يك ميثاق مشترك، به حيات سياسي، اجتماعي خود ادامه مي دهند و در رقابت با يكديگر، مردم را براي انتخاب داور قرار مي دهند. اين كه پلوراليسم ضد انديشه اسلامي و يا انديشه كمونيستي و ضد زندان است و... مشخصاتي است كه علي ناظر براي پلوراليسم معين كرده است. اگر پلوراليسم ضد انديشه كمونيستي و يا انديشه ديگري باشد، در آن صورت چگونه مي تواند اين مرز ضديت و مخالفت را به ضديت و مخالفت با انتقاد، روشنفكر، نويسنده، محقق و... ادامه ندهد.  و در اين صورت ديگر چيزي به نام پلوراليسم، تساهل و مدارا باقي نمي ماند. از نظر من پلوراليسم نه فلسفه است و نه يك دستگاه ايدئولوژيك خاص و بنابراين نمي تواند با هيچ انديشه اي چه فلسفي و چه سياسي موافق يا مخالف باشد. پلوراليسم اصل را بر گوناگوني و جمع اضداد به همان گونه كه در واقعيت موجود است مي گذارد. يك متد امروزي براي تنظيم رابطه بين نيروهاي مختلف سياسي - اجتماعي و ايدئولوژيك در درون يك جامعه است. نقطه وحدت آنها، التزام آنان در هر مقطع به يك ميثاق كلي است. يكي از اجزاء اين ميثاق حفظ پلوراليسم است. ديگري سكولاريسم است. بسياري لائيسيته و سكولاريسم را به معني ضد مذهب و ضد ايدئولوژي مي گيرند. هر فرد غير ايدئولوژيك و يا غير مذهبي را لائيك مي گويند. اين تعريف و اين برداشت از سكولاريسم و لائيسيته البته غلط و يك خطاي فاحش است. شخص لائيك و سكولار كسي است كه به جدا بودن دولت از مذهب، مكتب و ايدئولوژي معتقد باشد. بنابراين نفي هيچكدام مورد نظر نيست. جدا بودن هر يك از ديگري و مشخص بودن قلمرو هر يك مطرح است. بنابراين در يك دولت لائيك اگر يك حزب اسلامي و يا حزب كمونيستي و يا حزب مسيحي و... به قدرت برسد، بايد به غير مذهبي و غير ايدئولوژيك بودن دولت ملتزم باشد و تحت هيچ عنوان در صدد مذهبي يا ايدئولوژيك كردن دولت برنيايد. علي ناظر به ما مي گويد شما چون ماركسيست هستيد (و شايد او انتظار دارد ما "مو به مو" با تمام "آيه هاي شريفه" كتب ماركسيستي خودمان را تطبيق دهيم) نبايد به پلوراليسم و سكولاريسم اعتقاد داشته باشيد. او به ما مي گويد چون شما م.ل هستيد، اگر به قدرت برسيد، بايد نظام تك حزبي برقرار كنيد و ايدئولوژي خود را حاكم گردانيد و گرنه ماركسيست نيستيد. علي ناظر اگر چه در ابتدا مي گويد كه "مكتبي" نيست كه منهم مي دانم نيست، ولي در نقش مكتبيهاي ما درآمده، تا "تناقضها" و "تضادهاي" ما را روشن كند. ناظر خوب مي داند كه اگر جنبش فدايي پايبند اين گونه "مكتب"ها مي بود، اصلاً به وجود نمي آمد. در دهه چهل خورشيدي زيرآب بعضي از "فرمولها و آيه ها" را زدن، كار ساده اي نبود. ولي چون براي بنيانگذاران سازمان، ماركسيسم شريعت جامد نبود، اين كار شدني شد. بنابراين هم با ماركسيسم به مثابه علم رهايي پرولتاريا "مكتبي و دگم" برخورد كردن غلط است و مهمتر آن كه نبايد آن چه در "سوسياليسم موجود" گذشته را به حساب ماركسيسم گذاشت. ماركس مخالف اعدام بود و حتماً علي ناظر مقاله ماركس عليه حكم اعدام را در نبرد خلق خوانده است. ماركس وقتي طرفدارانش بر نقش زيربنا بر روبنا تاكيد دگم وار مي كردند، گفت من ماركسيست نيستم. ماركس از وجود فراكسيونهاي مختلف در انترناسيونال دوم دفاع مي كرد و... مي توان صدها از اين موارد را ذكر كرد كه بعدها گفتار و رفتار بسيار در جنبش كمونيستي و در كشورهاي سوسياليسم موجود در تناقض با آن وجود داشته است. من نمي دانم علي ناظر چند صد هزار "اصل" و "آيه" براي ماركسيسم - لنينيسم مي تواند بشمارد. روزگاري بود كه براساس مصوبات كنگره سوم كمينترن براي يك حزب لنيني 21 اصل اساسي رديف مي كردند. شايد آن روزها موجه بود. امروز، اما، پس از آن چه در شوروي سابق گذشت، معلوم شده كه خيلي از اين اصول سازيها در حقيقت شريعت سازي بوده است. من ماركسيسم را چيزي جز اعتقاد به مبارزه طبقاتي تا رسيدن به قدرت و دولت كارگري و پس از آن اضمحلال اين دولت و تحقق جامعه كمونيستي، يعني تحقق شعار "از هر كس به اندازه استعدادش و به هر كس به اندازه نيازش" نمي دانم. اين امر البته يك پروسه جهاني و نه ملي است. به اعتبار اين اصل كه اعتقاد به انقلاب مداوم را به دنبال دارد، اگر بخواهيم تز لنين مبني بر امكان كسب قدرت در ضعيف ترين حلقه امپرياليسم را به معناي امكان تحقق كامل ساختمان سوسياليسم در يك كشور بگيريم، ضد ماركسيستي عمل كرده و سرانجام به همان نقطه اي مي رسيم كه استالين، خروشچف و برژنف به آن رسيدند. از نظر من اعتقاد بر اين اصل هيچ تضادي با اعتقاد بر سكولاريسم و پلوراليسم ندارد. حالا علي ناظر به ما پيشنهاد مي كند كه اگر مي خواهيد ماركسيست بمانيد، بايد وقتي قدرت را گرفتيد، ايدئولوژي خود را حاكم كنيد و با هيچ ابزاري هم از خر مراد پياده نشويد. در پاسخ به او بايد بگويم اگر ماركسيسم اين است، من ماركسيست نيستم. اما اگر ماركسيسم آن است كه ما از جوهر انساني انديشه ماركس و هسته اصلي نظر او آموخته ايم، ماركسيسم به مثابه علم رهايي طبقه كارگر نه با پلوراليسم در تناقض است و نه با جامعه سكولار و اساساً پيشرفت ماركسيسم و نفوذ آن به طور واقعي در ميان توده ها كه آن را به نيروي مادي تبديل مي كند، مستلزم وجود پلوراليسم و سكولاريسم است.

بخش ديگر مقاله "راستا" به رابطه بين دولت و نهادهاي كنترل پرداخته است. علي ناظر چند سؤال و تضاد در اين رابطه مطرح كرده است. بخشي از اين سؤالها و تضادها كه مربوط به دوران پس از سرنگوني جمهوري اسلامي و انجام انتخابات مجلس مؤسسان پس از 6 ماه است را من در قسمت اول اين مقاله جواب دادم. بخش ديگر به ماهيت دولت سوسياليستي برمي گردد. از نظر تئوري، به همان ميزان كه جامعه از نظر اقتصادي و فرهنگي و نهادهاي جامعه مدني سوسياليستي تر مي شود، نقش دولت ضعيفتر مي شود و نقش ارگانهاي مردمي تقويت. اين كه در كدام نقطه دولت به طور كامل مضمحل مي شود و در آن لحظه نقش ارگانهاي توده اي به چه شكلي است مسأله اي نيست كه از اكنون بتوان تعيين كرد. اما اگر قبول داشته باشيم كه دولت محصول جامعه طبقاتي است بنابراين بايد قبول كنيم كه جامعه عاري از استثمار و طبقات، عاري از دولت است كه البته اين امر در حوزه يك كشور تحقق نخواهد پذيرفت و از نگاه ماركس، حداقل قاره ايست و امروز با جهاني شدن كامل سرمايه، بايد قطعاً گفت كه جهاني است. اين اما پروسه ايست طولاني كه از تداوم انقلاب و انكشاف هرچه بيشتر مبارزه طبقاتي ميسر مي شود. بحث مربوط به نهادها و تشكلهاي توده اي از انقلاب مشروطه تاكنون در جنبش مردم ايران مطرح بوده است و در هر دوره اين تشكلها، دستاوردي داشته اند. اما نهادها و تشكلهاي توده اي كه از پايين شكل مي گيرند و به خود متكي هستند را با نهادهاي ولايت فقيه و يا نهادهايي كه در كشورهاي سوسياليسم سابق مانع انكشاف مبارزه طبقاتي بوده اند را يكي گرفتن هيچ معني جز انحراف از بحث اصلي ندارد. با اين توضيحات فكر مي كنم اين كه در بيانيه نوشته شده سوسياليسم بايد "انسان" را در مركز توجه خود قرار دهد هم روشن شده باشد. علي ناظر، انسان را "فرد" و در مقابل جمع قرار مي دهد. ماركسيسم اما تغيير نظام سرمايه داري به نظام سوسياليستي را، تغيير نيروي كار از خود بيگانه شده، به انساني است كه انسانيت خود را بازيافته است.  آن نقطه سرزمين موعود و يا بهشت مومنان و يا پايان تاريخ نيست. در آن نقطه تاريخ واقعي بشر آغاز مي شود. البته ماركسيسم هم در آن نقطه به موزه تاريخ سپرده مي شود. اين جوهر انسان گرايانه ماركسيسم است و ماركسيسم بدون اين جوهر انساني اش، به ابزاري در دست ديكتاتورها تبديل مي شود كه هر جنايتي را به نام منافع "جامعه" و "طبقه" براي حفظ منافع خود مجاز مي شمارند. اما آن انقلابي بيدار و آگاهي كه عليرغم مخالفت با خط مشي حاكم بر كمون پاريس، اسلحه در دست و بي اعتقاد به هر دنياي پس از مرگ، در صفوف انقلابيون كمون جنگيد، انساني شدن جامعه بشري را مد نظر داشت و بدين لحاظ جاودانه شد.