به ياد دني يل سينگر، نويسنده و انديشمند سوسياليست
نبرد خلق شماره 192 - اول خرداد 1380
نظامتان بسي سست بنياد است. انقلاب يك بار ديگر شعلهور خواهد شد و در آواز شيپورها خواهد سرود كه من بودم، هستم خواهم بود.
دني يل سينگر، نويسنده و انديشمند سوسياليست در دوم دسامبر سال 2000 بدرود حيات گفت. او سوسياليست مستقلي بود كه هيچ گاه، حتا در اوج پايكوبي هيستريك سرمايه داران و امپرياليستهاي غارتگر كه پس از سقوط شوروي از پايان تاريخ خبر مي دادند، و بسياري و از جمله فوجي از به اصطلاح سوسياليستهاي وطني مقهور اراده برتر شده بودند، دست از آرمانهاي والاي سوسياليستي برنداشت. مطلب كوتاه زير يادواره اي است براي دني يل كه توسط پزشك و دوست قديمي اش، پرسي برزيل، در شماره 9 (فوريه 2001) ماهنامه مانتلي ري ويو (ص 46-52) با عنوان Remembering Daniel singer نوشته شده است.
در اين جا شايد اشاره به يك نكته لازم باشد. نوسنده در يك جا به نظر مي رسد كه عدم تحزب دني يل سينگر را به طور ضمني به عنوان يك جنبة مثبت معرفي مي كند. اين نكته براي دني يل كه در يك سويش “احزاب برادر” بودند و در ديگر سويش سوسيال دموكراسي ورشكسته ي در خدمت بورژوازي قرار داشت، شايد جنبه مثبتي مي توانست باشد، اما قطعاَ آن را نمي توان به همه حال و در هر كجا تعميم داد. به هر حال، هدف از ترجمه ي اين متن يادآورد، و در عين حال اراية شناخت مختصري از زندگي يك سوسياليست اروپايي است كه در طول حياتش براي سوسياليسم مبارزه نمود و تا واپسين دم زندگي اش به آن وفادار ماند. در اين جا بد نيست يادآوري كنم كه در شماره 124 (مهر 1374) نبرد خلق ترجمه مقاله ارزشمندي از وي با عنوان “آيا سوسيال دموكراسي بالاخره حقيقت را خواهد پذيرفت؟” چاپ شده است. در آن مقاله دني يل نقش سوسيال دموكراسي اروپايي را به عنوان پادوي حاكميت سرمايه داري افشاء مي كند.
ـ ب . محله
رفيقم دني يل سينگر در مقاله اي كه شش سال پيش براي مجله ي “نيشن” نوشت گفته بود كه غالباَ اين احساس را دارد كه شبحي بازمانده از قافله ي مردگان است، صرفاَ به اين خاطر كه توانسته بود از دست نازيها در پاريس جان سالم بدر برده و با پاي پياده خويش را به سوئيس برساند.
او 5 سال پيش هنگامي كه دچار بيماري مرگ آفريني شده بود، توانسته بود به مدد پزشكهاي پاريسي يك بار ديگر مرگ را بفريبد و به زندگي پر مشغله اش به عنوان يك ژورناليست، نويسنده، مفسر راديو و معلم بازگردد. اما سرانجام آفتاب عمر دني يل در واپسين روزهاي هزاره دوم غروب كرد. او در دسامبر سال 2000 و پس از يك سال كشاكش با بيماري سرطان درگذشت. آري، او رفت و ما را در يافتن راهمان در هزارة سوم تنها گذاشت. اگر چه آخرين كتابش را، كه كمينه در يافتن سمت و سوي
درست ياريمان خواهد كرد، براي ما به جاي گذاشته است. و عنوانش نيز چه به جاست: Whose Millenium?Theirs or Ours?
دني يل در سال 1926 در گتوي ورشو به دنيا آمد. پدرش برنارد سينگر شاعر و روزنامه نگار تهيدستي بود. مادرش به نام استر (Ester)كه خودماني اشوشيا(Eschuchia) ناميده مي شد، اما از يك خانوادة سنتي و ثروتمند يهودي بود كه به شدت مخالف ازدواج وي با برنارد بود. برناردي كه، از همه چيز در گذشته، آدمي خيالباف و يك روزنامه نگار مفلس بود. آخر او به كدام وسيله ، به جز امداد غيبي، مي توانست به اندازه كافي درآمد براي زيستمايه ي دخترشان داشته باشد. اما به رغم همه ي اين مخالفتها آن دو با هم ازدواج كردند. سالها بعد دني يل در برابر اين پرسش، كه “آيا استر با خودش جهيزيه هم آورد؟” با خنده گفته بود: “جهيزيه؟ اين آن چيزي بود كه در صورت دست كشيدن از او به من مي رسيد.”
دني يل آن گونه كه رسم بود در خانه به دنيا آمد. در طبقة بالاي خانه شان شاعري جوان به نام آيزاك دويچر (Isaac Deutscher) زندگي مي كرد. دني يل دوست داشت بگويد كه از روزي كه او به دنيا آمد تا روزي كه دويچر از دنيا رفت هميشه به او نزديك بوده است. در حقيقت، دويچر براي دني يل هم چون پدر بود و در مراسم خاكسپاري دويچر اين دني يل بود كه در بزرگداشت او سخن گفت.
اشوشيا روشنفكر خانوادة سينگر بود. او در باورهايش جدي و عميقاَ فلسفي بود؛ و همواره تجربه ديدارش با رزالوكزامبورگ را گرامي مي داشت. در دوره دانشجويي اش ماركسيسم را پذيرفت، در حالي كه برنارد بيشتر يك رمانتيك باقي ماند. استفان مزاروش در جايي گفته است كه نوشته هاي برنارد سينگر به نغمه سرايي هزاردستان مي مانست، و اين امر كه دني يل مي توانست ايده هاي پيچيده و دشوار را با ظرافت و انسجام بپردازد متأثر از هر دو بود. در ضمن، اين اشوشيا بود كه دويچر را به مطالعه ي ماركس تشويق نمود و او نيز در اين مهم تا به آن جا پيش رفت كه به عنوان يكي از برجسته ترين تاريخ شناسان و انديشه ورزان ماركسيست قرن بيستم مطرح شد. بدين ترتيب مثلث ماركسيستي اشوشيا به آيزاك به دني يل شكل گرفت.
وضع مالي خانواده سينگر به مرور، و دقيقاَ از طريق همان نوشته هاي برنارد رو به بهبود گذاشت و وي توانست خانواده اش را از گتو خارج سازد. هم چنين اشوشيا نيز توانست از معلمي دست كشيده و به تعليم و تربيت فرزندانش كه تعدادشان اكنون به سه تن مي رسيد بپردازد. دني يل كه تنها يهودي كلاسش بود، به رغم احساسات تند ضد يهودي در لهستان آن روز، در كلاسش بسيار محبوب بود.
او در دوازده سالگي به ورم شديد سينوسها مبتلا شد. برنارد در اين زمان به اندازه كافي درآمد داشت كه بتواند او را براي درمان به منطقه خوش آب و هوايي بفرستد. اشوشيا بار و بنه را بست و در تابستان 1939 همراه دني يل و خواهرش راهي آنتيب، در جنوب فرانسه شد.
پيمان آلمان – شوروي در 24 اوت همان سال به امضاء رسيد. جنگ داشت آغاز مي شد و دويچر با شتاب خود را به آنتيب رساند تا از آنها بخواهد به جاي بازگشت به لهستان خود را به انگلستان برسانند. اشوشيا اميدوار بود كه بتواند با يكي از چند كشتي لهستاني كه در بندر مارسي پهلو گرفته بود خود را به انگلستان برساند. اما پس از غرق شدن دو تا از كشتيها توسط آلمانها، خانواده سينگر به اين نتيجه رسيد كه بهتر است كه آنها اول به فرانسه بروند، جايي كه از آن جا شايد بتوانند از طريق گذشتن از كانال مانش خود را به خاك انگلستان برسانند. در پاريس، دني يل كلكسيون تمبرهايش را براي تامين اجاره ي مسكن مي فروشد. اما اقامتشان در پاريس به درازا نمي كشد. به محض ورود آلمانها به فرانسه، پليس به سراغ خانواده سينگر هم مي رود. خواهر دني يل به قصد فرار از پنجره به پايين مي پرد كه در نتيجه هر دو پايش مي شكند. پليس اجازه مي دهد كه او براي مداوا به بيمارستان برده شود. در اين زمان بود كه آنها تصميم مي گيرند كه دني يل به سوئيس بگريزد. دني يل به همراه يك جوانك لهستاني ديگر پياده – سوار 400 مايل مسافت تا مرز فرانسه و سوئيس را مي پيمايد و به دور از چشم گشتيهاي آلماني از مرز عبور كرده و وارد خاك سوئيس شده و خود را به ژنو مي رساند. مقامهاي سوئيسي ابتدا او را به اردوگاه كار اجباري فرستادند، اما بعداَ آزادش كرده و به كنسول لهستان در برن تحويل دادند. او در آن جا به مدرسه رفت و دو سال بعد در آزمون ورودي دانشگاه قبول شد و تحصيل فلسفه در دانشگاه ژنو را آغاز كرد. در همين زمان خواهر و مادرش نيز به او پيوستند.
هنگامي كه در سال 1944 جنگ به انتهاييش نزديك مي شد، دني يل به همراه مادر و خواهرش به لندن نزد پدرش رفت. برنارد در سال 1940 در شهر ريگا به اين اتهام كه نويسنده اي نامطلوب است مدت دو سال، پيش از اجازه سفرش به لندن، در يكي از گولاگهاي شوروي در بازداشت به سر برد.
دني يل مي گفت چيزي كه او را از ورود به يك دوره از استالينيسم در تكامل انديشه ي سياسي اش نجات بخشيد بي رحمي هر دو حزب كمونيست شوروي و لهستان بود. شورويها پدرش را زنداني كردند و دويچر را حزب كمونيست لهستان به واسطه ي استقلال انديشه اش تبعيد نمود. در وجود دني يل چيزي به جز نفرت نسبت به طلبه ي گرجي و هم مسلكهايش نبود. در اين جا بايد اين را هم اضافه كنم كه دني يل هيچ گاه عضويت حزبي نداشت. او در انگلستان براي ادامه تحصيل در علوم سياسي و اقتصاد وارد دانشگاه لندن شد و با درجه كارشناسي اقتصاد درسش را به پايان برد. در اين ايام دويچر نيز در لندن به سر مي برد، و براي اكونوميست و آبزرور مقاله مي نوشت. دني يل از سال 1949 شروع به نوشتن مقاله هاي اقتصادي و سياسي براي نيو استيتزمن كرد. به زودي كارهايش توجه اكونوميست را به خود جلب نمود و از آن زمان دني يل به مدت 19 سال براي آن نشريه كار كرد.
ژن كرل (Jeanne Kerrel) كارمند مركز ملي تحقيقات علمي پاريس بود و هم زمان در مدرسة اقتصاد لندن سرگرم نوشتن رسالة دكترياش زير عنوان “هزينة معيشت در پاريس بين سالهاي 1845- 1840” بود كه با دنييل، جواني
بقيه در صفحه 21
به ياد دني يل سينگر
بقيه ار صفحه 20
كه نه تنها با استعداد و جذاب بود بلكه
فرانسه را نيز به رواني حرف ميزد، آشنا شد. آن دو در سال 1956 ازدواج كردند و آيزاكدويچر هم به عنوان ساقدوش در مراسم ازدواجشان حضور داشت. يك سال بعد ژن موفق به دريافت دكترا شد. در سال 1958 اين دو در پاريس ساكن شدند و به موازات معروف تر شدن دني يل، خانه شان به بهشت موعود ميهمانهايي از سراسر جهان بدل شد. اين دو، زوج روشنفكري بودند و تيم نيرومندي را تشكيل ميدادند. ژن در كارهاي دنييل نقادانه دخالت ميكرد و به هر كجا كه او براي تحقيق و يا سخنراني روانه ميشد به همراهش بود. آن دو 44 سال زندگي با شگوه و دوست داشتني را در كنار هم گذراندند.
در حالي كه ژن در مركز علمي به كارش ادامه ميداد،دنييل براي اكونوميست از فرانسه گليست گزارش مينوشت و در عين حال براي شبكههاي ملي راديو – تلويزيوني انگلستان [BBC] و كانادا [CBC] تفسير ميكرد.
در اين دوره بود كه او به عينيت مطبوعات بريتانيا، بدان گونه كه در تصنيف مورد علاقهاش بازتاب يافته است، بدبيني سازندهاي را آغاز كرد:
شكر خدا نه رشوه ميگيرد و نه كمر خم ميكند /وه چه نجيب است اين ژورناليست صاف و صادق بريتانيايي! / راستيا! آن چه كه او بيرشوه ميتواند كرد/ چه جاي حاجتي باقي مينهد براي تعارف!
قيام دانشجويان و كارگران فرانسوي در ماه مه 1968 بي ترديد تعيين كننده ترين لحظه در زندگي دني يل بود. او به مثابة يك ژورناليست گزارشگر اين رخداد مهم بود، و چنان تحت تأثير آن قرار گرفته بود كه به مدت شش ماه از كار دست كشيد تا بتواند كتابش را كه معتبرترين اثر در مورد حوادث آن دوره است به پايان برساند. اين كتاب با نام پيشدرآمد انقلاب فرانسه در ماه مه 1968 براي چاپ به اكونوميست سپره شد. ترديدي نبود كه كتاب به ذايقة اكونوميست خوش نيايد و از چاپش خودداري كند. به همين سبب سرانجام اين كتاب در سال 1970 در ايالات متحده، توسط انتشارات Hill and wang به چاپ رسيد. در معرفي اين كتاب نيو ريپابليك (New Republic) در آن زمان چنين گفته بود: “اگر ماركس زنده بود و در ماه مه 1968 در پاريس به سر ميبرد، ممكن بود كه او اين كتاب را بنويسد.” حالا ديگر دنييل به عنوان يك نويسندة سياسي معتبر شناخته ميشد.
كتاب ديگرش زير عنوان راه گدانسك (The Road to Gdansk) در بارة جنبش همبستگي لهستان توسط انتشارات مانتلي ريو در سال 1981 چاپ شد. اگر چه دنييل عميقاَ جذب اين لحظة دموكراتيك و هيجانآور در سرزمين مادرياش شده بود، اما هنگامي كه اين جنبش پتانسيل انقلابياش را از دست داد، و سرانجام در باتلاق خيانت فرو رفت متعجب نشد، ولي به شدت متأثر گرديد. او در اين كتاب هم چنين تحليل آگاهانهاي را در مورد “نطفههاي تغيير” در اتحاد شوروي ارايه نمود.
در سال 1981 وي به عنوان مفسر اروپايي مجلة نيشن (Nation) برگزيده شد؛ و چند روز پيش از مرگش از تخت بيمارستان آخرين مقالهاش را براي اين مجله ديكته نمود.
در سال 1988 اثر ديگرش با نام (La socialism doomed? The Meaning of Mitterand) در بارة خيانت نهضت سوسياليستي، اين بار اما در فرانسة به چاپ رسيد.
آخرين كتاب دنييل و در واقع شاهكار وي، به نام هزارة چه كسي؟ ما يا آنها؟ (Whose Millenium? Theirs or Ours?) در سال 1999 و از سوي انتشارات مانتلي ريو چاپ شد. در اين كتاب او به آنهايي كه اين توهم را ميپراكنند كه گويا آلترناتيوي در مقابل سرمايهداري وجود ندارد پاسخ ميدهد. اين اثر استادانه نه تنها به درستي وجود الترناتيو سرمايهداري را اعلان ميكند، بلكه ضرورت بالاندن آن الترنانيو را نيز مطرح ميسازد.
افزون بر آن، براي سالهاي متمادي دنييل يكي از برجستهترين شركتكنندگان در كنفرانس سالانة دانشپژوهان سوسياليست در نيويورك بود و در طول سالهاي هشتاد و نود مقالههاي بسياري در مانتليريو نوشت، و در بسياري از دانشگاههاي آمريكا تدريس نمود.
معمولاَ هنگام بررسي حيات يك نويسنده رسم بر آن است كه زندگياش را به پنج دورة كودكي و دوران تحصيل، شروع يك كارير، كارهاي نخستين، دورة بلوغ كامل به عنوان يك نويسندة جا افتاده و سرآخر ريختن تمامي توهماتش تقسيم ميكنند. من تا اينجا به چهار دورة زندگي دنييل اشاره كردهام. اما در مورد نكتة پنجم بايد بگويم كه دنييل هرگز توهمي نداشت. او هيچگاه استالينيسم را به عنوان يك الگوي سوسياليسم نپذيرفت.
اگر چه دنييل فكر نميكرد كه رخدادهاي ماه مه 1968 در همان آن اثري خواهد داشت، اما او همواره بر اهميت دراز مدت آن رخدادها انگشت ميگذاشت. او نوشت كه: “انترناسيوناليست، برابريطلب، خودانگيخته و آزاديخواه، جنبش ماه مه به ناگهان براي همة آن چيزهايي فراخوان ميدهد كه يك زمان به عنوان مواضع سوسياليسم شناخته شده بود، و يك بار ديگر ثابت نمود كه همة آنها هم چنان موضوع امروز ماست. اگر چه اين جنبش تقريباَ چيزي را در حال به دست نياورده است، با اين وجود الهام بخش بزرگي براي آينده خواهد بود.” احساس وي در مورد جنبش همبستگي نيز همين گونه بود و در بارة آن هم همين طور نوشته است.
دنييل بر اين باور بود كه سوسياليسم هيچ كاه شكست نخورده است زيرا كه در هيچ كجا به عمل درنيامده است. او خود را بيشتر هوادار سوسياليسم رزالوكزامبورگ ميدانست. همان گونه كه پيشتر نيز اشاره شد او هيچ وقت به عضويت حزبي درنيامد؛ اما هنگامي كه استفافتن ليند (staughton Lynd) در كنفرانس سالانة دانشپژوهان سوسياليست به انديشه از ساختمان يك حزب جديد ماركسيست – لوكزامبورگيست سخن ميگفت، دنييل بدون هيچ ترديد براي پيوستن به چنين حزبي اعلام آمادگي نمود.
من و همسرم گلاديز دو هفتة پاياني نوامبر 2000 را در پاريس مانديم و هر روز دنييل و ژن را ميديديم. دني يل ميدانست كه روزهاي پايان عمرش را ميگذراند. او بسيار مشتاق بود كه گفت و شنود داشته باشد. او در آن روزهاي واپسين عمرش عميقاَ از جبر باوري باطني بعضيها ابراز شگفتي مينمود و ميگفت: “اگر چه سرمايه داري در درون خويش بذر نابودي اش را به همراه دارد، اما اين بذر فقط به معناي آگاهي و خودآگاهي انسانهاست. به عبارت ديگر سرمايهداري به خودي خود نابود نخواهد شد بلكه بايد آن را از ميان برد.” وي در ادامه گفت كه: [نابود كرن سرمايهداري] به انقلاب نياز دارد. انقلابي كه شايد الزاماَ با خونريزي همراه نباشد، اما بيترديد يك انقلاب در خوداگاهي مردم خواهد بود. اما انقلاب در خودآگاهي مردم نيازمند زمان است. بايد اميدوار بود هنگامي كه زمانش فرا ميرسد، به درستي از آن سود جسته شود. اما افسوس كه تضميني هم براي آن وجود ندارد. رزالوكزامبورگ ميگفت در غياب سوسياليسم تنها بربريت وجود دارد. من يك سوسياليسم، اما اگر ايدة بهتري يك زمان پيدا شد بايد پذيرفتش. نميتوان آينده را از هم اكنون عقيم دانست.
- هيچ قطعيتي در مورد آينده وجود ندارد. بشريت توانايي انهدام خويش را داراست، و چه بسا كه اين كار را نيز بكند. اميد به نسل جوان است. آنها نخواهند توانست هم چون نسل ما از مشكلاتي كه جهان ما بدان دچار است بگريزند. نوههاي ما بايد با تضادهاي بسياري دست و پنجه نرم كنند.
…او در كتاب “هزارة چه كسي؟ آنها يا ما؟” مي نويسد: “بر زمينهاي كه آغشته به مدلهاي درهم شكسته و آرزوهاي برباد رفته است، نسل جديدي اكنون بايد رهبري را به دست بگيرد.” و ميافزايد كه “برابريطلبي – كه نبايد با زور يك شكلسازي همراه باشد – بايد كه در قلب هر پروژة ترقيخواهانهاي جاي داشته باشد.”
ميشللوي در مرگ دنييل گفته است كه:
دنييلسينگر فراتر از يك ژورناليست بود. او همزمان يك تاريخشناس، نويسنده و رسالهنويس سياسي بود كه با ذوق و استعداد فوقالعادهاش، روحية تيز، طنز نيشدار و وفاداري سرسختانهاش به آرمانهاي سوسياليسم شناخته ميشد.
استفانمزاروش، دوست نزديك دنييل، شخصيت و زندگي وي را اين گونه خلاصه ميكند:
دنييل نبوغ خارقالعادهاي در برخورد با ديگران و همراه ساختنشان با نظر و منطق خويش داشت. او مي توانست در دنيايي كه خصم ايدههايش بود بزيد، و همزمان باورهايش را نيز حفظ نمايد. او نه تنها با نوشتههايش، بلكه با راه و شيوة زندگي اش باورپذير بود.
… دنييل داراي چنان احساس شگرفي از اندازگي بود كه ميتوانست حتا نوميد كننده ترين رخدادها را نيز در چشمانداز تاريخي قرار دهد. دقيقاَ به همين دليل بود كه دشمنان سوسياليسم بر رغم فاصلة انتقادياش كه او همواره با تحول استالينيستي در شوروي و ديگر نقاط جهان و از جمله در زادگاهش حفظ نمود، هيچگاه نتوانستند حتا يك كلام آرامبخش از او بشنوند، و يا به اندازة سر سوزني كه بتوانند در جنگ سردشان خرج كنند از او نصيب بزند.
آري او نمونة اين سخن نغز بود كه ذات هستي نه در دست نيافتن به آرزوهامان، بلكه در لذتي است كه خود وجود آن آرزوها ميآفريند. او در هر لحظة زندگياش آينده سوسياليستي را براي بشريت انتظار ميكشيد.
او شيفتة اين سخن رزا لوكزامبورگ بود كه تنها يك روز پيش از شهادتش بر زبان رانده بود، و دنييل هميشه سخنرانيهاي درسي اش را با آن به پايان ميبرد و به نظرم بسيار به جاست كه اين جا نيز پايانبخش كلامم باشد:
نظامتان بسي سست بنياد است. انقلاب يك بار ديگر شعلهور خواهد شد و در آواز شيپورها خواهد سرود كه من بودم، هستم خواهم بود.