در باره فداييان شهيد ، سليمان پيوسته و حسن پيوسته

نوشته شده به وسيله يكي از اقوام اين دو شهيد.

 

و با دورد به تمامي شهداي خلق

 

قبل از شروع  گزارشم  بايد  يادآور شوم كه سليمان پيوسته  پسر عموي مادرم و حسن پيوسته  دايي ام مي باشد.

 

سليمان پيوسته در روستاي حاجي محله (از توابع شهر نكا در استان مازندران)  در يك خانواده  كشاورز بدنيا آمد.

فقط ميدانم از همان دوران دبيرستان شور ديگري در سر داشت و در روستا به  روشن كردن جوانان مي پرداخت و آنها را در مقابل ارباب ده ( فردي بنام داود فرهادي كه در ضمن داماد او هم بود ) به مقاومت تشويق مي كرد و سنتهاي حاكم بر جامعه را ظالمانه مي دانست؛ كار آقاي فرهادي كنترل حركات او و گزارش دادن به ساواك و  راه انداختن مراسم براي شاه و ..... بود.

سليمان  بارها در دبيرستان ( دبيرستان سعدي ساري )  با معلمين و ناظم دبيرستان كه ساواكي بودند درگير شده بود بعد از ديپلم براي ادامه تحصيل به تهران مي رود در زماني كه در تهران بود بچه هايي كه به ديدارش مي رفتند آنها را در جريان امور سياسي قرار مي داد؛ و آنها همان حرفها را به ديگران منتقل مي كردند و سعي مي كردند بر عليه سنتهاي عقب افتاده و ظالملنه اقدام كنند كه در اين مورد مي توان پايين كشيدن پرچم مدرسه و همچنين عكس هاي شاه از كلاسها توسط دايي ام حسن اشاره كرد و نكته ديگرآنها مي گفتند  زمين مال كسي است كه رويش كار مي كند نه مال ارباب بنابرين كسي كه روي زمين زحمتي نمي كشد و فقط حاصلش به جيبش مي رود حقي روي زمين ندارد ؛  از ديگر كارها روشنگري در مورد اينكه  مثلا روز اول عيد مردم مي بايست اول نزد ارباب مي رفتند بعد نزد پدر يا پدر بزرگ و خويشان؛ هر كس كه ازدواج مي كرد روز بعد از عروسي بجاي رفتن به نزد پدر و مادرش؛  داماد و عروس مي بايست اول  به نزد او مي رفتند كه در تمام اين موارد موفق شدند به مرور زمان جلوي اين كار را بگيرند كه تمام اين كارها خشم او را بر مي انگيخت  و در اولين فرصت آنها را به پاسگاه مي كشانيد در اين ميان مادرم پشتيبان قوي براي برادرانش و پسر عموهايش بود.

 

كلاس چهارم بودم كه سليمان دستگير شد كه اين خبر خيلي در منطقه ما صدا كرد چونكه آنزمان ضد حكومت بودن و چريك بودن يك حالت خاصي داشت و اكثرا به چريك احترام مي گذاشتند.  محكوميت سليمان اواخر سال 53 تمام شد و او به روستايمان امد با امدن او شور ديگري بر پا شد و من كه آنموقع كلاس اول راهنمايي بودم مي ديدم كه چگونه دسته دسته جوانان از روستاهاي اطراف براي ديدن او مي آمدند و او تا آنجا كه ممكن بودبه روشنگريش ادامه مي داد و هميشه در جاي مشخصي در اتاق مي نشست و در اطرافش كتابهاي زيادي بود و من هم صفا مي كردم  البته از حرفهايي كه مي زدند زياد متوجه نمي شدم همينقدر كه شاه بد است و ساواك شكنجه مي كند البته هر چه بزرگتر مي شدم  توسط دايي هايم درجريان امور قرار مي گرفتم.

 

افراد فاميل خيلي تلاش كردن تا او را از بازگشت مجدد به تهران باز دارند  و همين جا بماند و تشكيل خانواده بدهد  ولي از آنجاييكه او در زندان با يك دنياي ديگري مواجه شده بود؛ و  كمشده خودش را پيدا كرده بود  براي وصل مجدد روز شماري مي كرد  هيچ وقت آن چهره كوچك و قد كوتاهش از يادم نمي رود يك روز كه به اتفاق مادرم به نزدش رفته بودم  مادرم گفت مي خواهي اينجا بماني يا بروي ؟ با خنده اي  كه به چهره اش حالت خواستي مي داد فقط خندید  و ادامه داد روزي مي رسد همين  فريدون در خيابانها را می افتتد و مرگ بر شاه مي گويد. زماني كه در كلاس سوم نظري بودم يكي از معلمينم كه از روستاي اطراف روستايمان بود به من گفت سليمان بعد از آزادي از زندان مستقيما نزد من آمد آن چند ساعتي كه در نزد من بود صبحتهايي كرد كه با سليمان قبل از زندان اصلا قابل مقايسه نبود او ديگر از ارباب ده اقاي فرهادي نمي گفت حتي شاه را هم هيچ كاره مي دانست از امپرياليسم و سرمايه داري جهاني و غيره صبحت مي كرد و همه اينها نشان مي داد كه او  سليمان ديگري شده بود و اينكه شاه مي گفت زندان براي اينها مثل دانشگاه است درست است.

 

فكر ميكنم بعد از شهادت فدايي خلق بيژن جزني بود كه او براي ادامه مبارزه راهي تهران شد اين بار برادرش بنام حسين را هم با خودش برد در آنجا رهگذر ( متاسفانه اسم كوچكش را به خاطر ندارم و قبل از سليمان به شهادت رسيد ) را ديد و 3 نفري يك گروه كوچكي تشكيل مي دهند و هدفشان وصل شدن مجدد به سازمانهاي فدايي خلق بود. آنطوري كه بعدها حسين برايمان تعريف كرد اولين عملياتشان خلع سلاح نمودن يك پاسبان كه نگهبان منزل يكي از وابستگان دستگاه شاه بود كه رهگذر با موتور سر خيابان منتظر شان بود؛  سليمان و حسين پاسبان را خلع سلاح مي كنند كه موقع فرار كارد از دست سليمان مي افتد و از آنجاييكه ديگر فرصتي نبود بدون اينكه كارد را بردارند سوار موتور شده و از محل دور مي شوند كه از اين زمان سليمان به زندگي مخفي رو مي آورد. تا اينكه  روزي در خانه تيمي  مواد منفجره در دستهاي حسين منفجر شده كه باعث سوخته شدن دستها و قسمتي از صورت او مي شود  كه اين امر باعث مي شود بعد از كمي بهبودي حسين زندگي چريكي را رها كرده و مچددا به روستا بر گردد تا اينكه سليمان بعد از مد تها مخفيانه به روستا امده  وبه ديدار  خانواده  مي رود؛ باز به گفته حسين ترس او را برداشته بود چونكه او خيانت كرده بود و يك صبح زود همه در خواب بودند يواشكي خانه را ترك مي كند و انتظار داشت از طرف سليمان مورد تنبیه  قرار بگيرد كه اينطوري نشد و تا آن زمان هم حسين تشكيل خانواده داده بود خلاصه اين اولين ديدار سليمان بود و از آنجاييكه محل ماموريت اش به استان مازندران تغيير پيدا كرده بود او بارها اين كار را تكرار كرد و در اين مرحله ديگر نفر رابطش حسين نبود بلكه برادر كوچكترش علي بود كه حالا ديگر بزرگ شده بود سليمان در اين ديدارها انها را در جريان مسايل سياسي و غيره قرار مي داد و براي تهيه گزارش از سرمايه داران و فيودالهاي منطقه يا  كارگران  كارخانه ها و كوره پز خانه ها به علي ماموريت مي داد و قرار بعدي را با او مي گذاشت و علي هم كليه گزارشها را به او منتقل مي كرد و او نكاتي را كه بايد به ديگران بگويد به او مي گفت اين ريل كار تا يك هفته قبل از شهادتش ادامه داشت و در آخرين ملاقات مي گويد كه براي ماموريی به کرج  مي روم و چند وقتي نيستم به محض برگشت مجدد به شما اطلاع مي دهم همچنين در آخرين ملاقات تحولات و جنبشي كه در جامعه وجود داشت را توضيح داد.

از آنجاييكه  دايي ام حسن در پادگان ونك تهران در حال گذراندن خدمت سربازي بود سليمان براي گرفتن اطلاعات برادرش علي و پسر عمه اش غلام عليدوست را چندين بار براي دريافت اطلاعات به تهران فرستاد

از آنجاييكه آنها از شمال براي ديدارش مي رفتند كسي شك نمي كرد آنها هم بعد از گرفتن اطلاعات لازم  مجددا به شمال بر مي گشتند؛ تا اينكه در عيد سال 57 يكي از دوستان دايي ام به منزلمان آمد و گفت حال حسن خوب است فقط او را براي بازجويي به ضد اطلاعات ارتش بردند و يك عكس سليمان را به او نشان  دادن كه او گفت او را نمي شناسم و آخرين بار وقتي از زندان آزاد شد او را ديدم و حالا اگر ببينم او را نمي شناسم و از او 2 عدد عكس خواستند كه به من گفت به شما بگويم چكار كند بعد از مشورت مادرم با دايي بزرگم گفتن به حسن بگو عكس را بدهد وگرنه آنها بيشتر شك مي كنند و به همين دليل به دايي ام مرخصي ندادن كه عيد براي ديدار خانواده اش بيايد.

           

 روز 2 خرداد 1357را هيچ وقت از يادم نمي رود و يك  روز فراموش نشدني در زندگي من مي باشد, صبح براي رفتن به دبيرستان طبق معمول  هميشگي  از جلوي كيوسك روزنامه فروشي عبور كردم يك مكث كوچكي كرده و تيتر درشت روزنامه كيهان دو تروريست در درگيري با ماموران كشته شدند نظرم را جلب كرد خيلي سريع تيتر را خواندم و به راه خودم ادامه دادم چند قدمي دور نشده بودم كه در جايم ميخكوب شدم سريع به عقب برگشته و اسامي را خواندم اسامي شهداي فدايي عبارت بود از سليمان پيوسته و رفعت معماران بنام مثل برق گرفته ها در جايم ميخكوب شدم شروع كردم به گريه كردن مرد روزنامه فروش مات و مبهوت به من مي نگريست و مي پرسيد چه شده؟  مغازه داران ديگر كه خانواده ما را مي شناختند و از موضوع با خبر شده بودند سريع يك روزنامه به من دادند من سريع با همان حالت گريه به منزل مراجعه كردم مادرم از ديدن من تعجب كرد اول فكر كرد زمين خوردم پرسيد چرا مدرسه نرفتي؟ چرا گريه مي كني؟ روزنامه را نشان دادم و برايش خواندم حالا شده بوديم دو نفر من و مادرم ؛ من گريه مي كردم او همزمان با گريه كردن  موري مي كرد ( موري در زبان مازندراني يعني آنچه در همان حال گريه در وصف حال عزيز از دست رفته بيان مي كنند) تا اينكه به من گفت برو سريع دايي ابراهيم را خبر كن من هم براه افتادم در خيابانهاي شهر كه او را پيدا كنم بالاخره دايي ام را پيدا كردم و موضوع را برايش تعريف كردم سريع خودمان را به منزل رسانديم دايي ام روزنامه را خواند و شروع كرد به گريه ؛ بعد با همديگر به سمت روستاي حاجي محله حركت كرديم و خبر را به اطلاع داماد سليمان رسانديم.

 

فرداي آنروز ماموران به منزل پدر سليمان( عموي مادرم )  مراجعه نموده و گفتن هرگونه عزاداري و گرفتن مراسم در مسجد ممنوع مي باشد و قرار دادن عكس هم در جلوي درب ورودي ممنوع مي باشد  همچنين هيچ گونه شعاري داده نمي شود و دو نفر مامورتا چندين روز  جلوي درب ورودي ايستادند. مادرم گفت نمي شود ما بايد وارد منزل شويم كه بعد از گفتگو با ماموران اقوام و آشناييان وارد منزل شده و دسته دسته از روستاهاي اطراف براي گفتن تسليت مراجعه مي كردند.

 

بعد از گذشت حدود 1 الي 2 هفته خبر رسيد كه دايي ام حسن كسته شده و براي تحويل جنازه اش به پادگان ونك مراجعه شود دنيا شكل ديگري پيدا كرده بود براي ما مشخص بود كه در رابطه با سليمان اين اتفاق افتاده هر چند كه از چگونگي گشته شدنش اطلاع دقيقي نداريم ولي آنچه مسلم بود در اين رايطه بود و بعدا فهميديم با امپول هوا او را كشتن. بعد از چند روز جنازه او را آوردند نمي دانم چند هزار نفر آمده بودند كه در همان تشيع جنازه از طرف دايي هايم و پسر عموهايش شعار مرگ بر شاه طنين افكند.

روزها  سپري مي شد تا ما به 22 بهمن 1357 رسيديم ديگر  شاه  سرنگون شده بود.

 

يكي از روزهاي باراني سال 58 من به اتفاق دايي ام محمد و حسين مشغول قدم زدن در روستا بوديم كه فردي بنام جواهري كه با ما نسبتي هم داشت و در زمان شاه كارمند دادگستري  و در حكومت جديد در دادگاه انقلاب كار مي كرد حسين را صدا زد و با او چند دقيقه اي صبحت كرد موقعي كه حسين به نزد ما بر گشت سخت بر افروخته بود و ناراحت علت را از او جويا شديم او برايمان توضيح داد كه جواهري گفته امروز  موقع نهار در دادگاه انقلاب ساري يكي از مسولين كه از تهران آمده بود ( اين فرد در زتدان شاه  سليمان را مي شناخت)  از او مي پرسد  اهل كدام روستا است او هم جواب مي دهد روستاي حاجي محله آن فرد سوال مي كند آيا سليمان پيوسته را مي شناسد او مي گويد بله و با هم نسبتي هم داريم آن فرد او را به اتاق كارش مي برد و پرونده  پر حجمي را نشان  مي دهد كه ساواك استان مازندران براي او تشكيل داده بود

كه پر از عكس هاي سليمان با افراد مختلف و همچنين با برادرش علي در سر قرارهاي مختلف بود و گزارشهاي مختلف كه همگي از طرف پسر عمه سليمان يعني نا رفيق خائن غلام ع كارگر كوره پزخانه ها  كه  به ساواك داده بود و ساواك را در جريان كليه قرارها و فعاليتهاي سليمان قرار مي داد و همچنين كليه ديدارهايش به اتفاق علي با دايي ام در تهران را گزارش داده  و اينكه از او چه سوالاتي در مورد پادگان شده و چه اطلاعاتي از او خواسته شده  است و جواهري از آنها خواسته فردا به دادگاه انقلاب ساري مراجعه نمايند. ما بلافاصله به منزل نا رفيق مراجعه كرده و موضوع را اطلاع داده  و او گفت اصلا اين حرف درست نيست من فقط در حزب رستاخيز اسم نوشتم آنهم سليمان به من گفت اين كار را انجام بدهم و احتمال داد  كه حزب الله يها مي خواهند ما را خراب كنند ؛ خلاصه فردا دايي ام محمد و علي و حسين برادران سليمان به دادگاه انقلاب ساري مراجعه نموده و به اتاق همان فرد راهنمايي مي شوند و او هم پرونده را به آنها نشان مي دهد كه علي بعد از ديدن اينهمه عكس در قرار هاي مختلف مي فهمد كه كار او مي باشد چونكه تمام فعاليتها و كارها را سليمان از آنها خواسته بود را گزارش كرد كه ساواك از تعقيب سليمان به خانه هاي تيمي آنها در شهرهاي ديگر استان دست پيدا كرده بود حتي شهرهايي كه در نقاط ديگر كشور براي ماموريت مي رفت را گزارش كرده بود و ساواك قدم به قدم او را تحت نظر داشت در صورتي كه هيچكس حتي سليمان متوجه اين تعقيب و مراقبت نشد از آنجاييكه هر كاري را علي به اتفاق اين نا رفيق انجام مي داد و علي هم همه اطلاعات را به او منتقل مي كرد و گزارشهايي از ساواك استان مازندران به ضد اطلاعات پادگان ونك بود كه آنها را در جريان امور قرار داده  خواستند كه دايي ام را هم تحت نطر داشته باشند و در گزارش شان از دايي ام به عنوان هوادار چريكهاي فدايي ياد مي كند.

آنقدر به او اطمينان داشتند كه در ملاقاتهاييكه سليمان با خانواده اش داشت حضور داشت  و ديگر در سازمان معروف شده بود و هركس كه از شهرهاي ديگر براي ديدار مي آمد اول سراغ رفيق غلام را مي گرفت چونكه سليمان از او خيلي تعريف كرده بود و بعنوان يك كارگر خيلي مهم بود كه هوادار سازمان بود ولي غافل از اينكه اين نا رفيق چه خيانت كار و لقمه حرامي مي باشد.

نكته ديگر اينكه ما اصلا فكرش را نمي كرديم كه كار او باشد همه ما فكر مي كرديم كه داماد سليمان عامل اين كار مي باشد ولي اينطور نبود طبق استاد موجود در درجه اول اين كار را فرهادي انجام مي داد بعد پسرش و در مرحله بعد اين كار به اين خيانتكار  سپرده مي شود؛ حالا چگونه و به شيوه ايي دقيقا نمي دانم حتي اين خيانتكار در گزارش آخرش كه  حضوري هم بود تا گزارش رفتن سليمان به كرج را بدهد  مي گويد كاري به سليمان نداشته باشيد كه ساواكيها مي گويند ما قضد كشتن او را نداريم فقط او را مي خواهيم تحت كنترل داسته باشيم و بايد بگويم اين نامرد كليه گزارشهاي خودش رامستقيما  به پورجوان فرمانده عمليات ساواك استان مازندران مي داد.

 

آن فرد به آنها مي گويد مي توانيد شكايت كنيد كه انها اين كار را انجام مي دهند و غلام ع دستگير ميشود و در روستا سرو صداي عجيبي بر پا مي شود ؛ كه متاسفانه بعد از 3 الي 4 ماه در زندان بودن او آزاد مي شود كه اين امر موجب خشم مادرم شده و گفت حالا كه آنها اقدامي نمي كنند ما بايد خودمان اين كار را انجام دهيم مادرم كمتر از اعدام راضي نبود و روزها به روستا مي رفت تا او را به سزايش برساند به همين خاطر روزها اصلا بيرون نمي آمد و در خانه مخفي بود و حتي يك روز موقعي كه مي خواست منزل خواهرش برود مورد حمله يكي از خاله هايم قرار گرفت كه توانست جان سالم بدر برد نه تنها او بلكه همسرش ؛ پدرش و مادرش هم مورد حمله قرار مي گرفتند تا اينكه پدر بزرگم اين كار را منع كرد.

 

مادرم همچنان تلاش مي كرد مجددا حكم دستگيري او را بدست آورد آخر خيلي سخت بود حضور او را در روستا تحمل بكند با اينكه ما در شهر زندگي مي كرديم؛ مي گفت فردي كه جان 3 نفر را گرفته جايش در قبر است؛ از 2 خرداد 57 تا 22 بهمن حدود 8 ماه باقي مانده بود و فقط 3 ماه به اتمام خدمت سربازي دايي ام مانده بود. و اين خائن اصلا سعي نكرد در اين مدت به شكلي بچه ها را در جريان قرار دهد.

 

هر روز صبح مادرم ما را به  مدرسه مي فرستاد  و خودش به ساري مي رفت يا نزد سعيدي رييس دادگهاي ضد انقلاب ميرفت يا نزد جمعه اي دادستان ضد انقلاب ساري  يا نزد  شاهرخي حاكم ضد  شرع  استان مازندران يا توكلي نماينده  وقت مجلس كه بلاخره تلاشهايش نتيجه داد و توانست حكم بازداشت او را دريافت كند هر چند كه در اين تلاشها تنها بود و متاسفانه از طرف پسر عموهايش ( برادران سليمان ) هيچ حمايتي نشد  و آنها با اين مسله خيلي پاسيو برخورد كردند ؛ كه مادرم از اين كار آنها هميشه به تلخي ياد مي كرد و به همين خاطر هم زياد  ميانه  خوبي با آنها نداشت .

 

اين نا رفيق مجددا دستگير شد و تا روز دادگاهي اش در زندان بود و روز دادگاهي اش مادرم حكم اعدام خواست حاكم شرع گفت اين فرد خودش اين افراد را نكشته فقط لو داده؛  دقيقا نمدانم ولي فكر كنم  3 الي 4 سال  زندان  و پرداخت جريمه نقدي  محكوم شد و بعد از گذراندن محكوميتش از زندان آزاد شد ولي تا آنجا كه من يادم مي آيد از ترس مادر و خاله هايم روزگار خوشي نداشت.

 

در دوران خميني هم خانواده ما روزگار خوشي نداشت مذهبيها به هر بهانه ايي سعي مي كردند مشكل ايجاد كنند كه يك بارمنجر  به درگيري شد كه در اين بين دايي ام زخمي مي شود ولي باز هم با حضور مادرم آنها نتوانستند كاري از پيش ببرند.

پدر و مادر سليمان در اين سالها فوت نمودند

اميدوارم توانسته باشم كوشي از آنچه كه اتفاق افتاده بود را براي شما بيان نمايم.

 

زنده باد آزادي  - دورد بر شهداي خلق

سرنگون باد رژيم ولايت وفقيه - پاينده باد شوراي ملي مقاومت