مهتاب

 

بياد فضيلت کلام ها: پدر، وسه فرزند فدا شده اش در راه آزادي

 

کوروش گلنام

 

برگرفته از سايت اخبار روز

جمعه ٢١ آذر ١٣٨٢ ١٢ دسامبر ٢٠٠٣

زنگ در که به صدا در آمده بود چنان از توی رختخواب و تختش بيرون پريده و ايستاده بود که بعد از ثانيه هايی متعجب و حيران مانده بود که چگونه اين وقت شب، بر پا کنار تختش ايستاده است! تا زنگ مجدد و ضربه های شديد به در خانه که بيادش آورده بود که بلاخره آمدند.

يک هفته تمام بود که با بيم و هراس، که طبيعت چنين روزهايی است، منتظر اين لحظه بود. همه شب ها را حتا با لباسی آماده، بلوز و شلواري، خوابيده و لباس خواب نپوشيده بود. موهايش را هم کوتاه کرده بود. درست از شنبه بعد از ظهر که حامد در قرار اولش حاضر نشد و او با اضطراب وبا شگردی خاص خودش توانست محل قرار دوم را وسيله کس ديگری چک کند که اگر قرار لو رفته بود گرفتار نشود، ديگر می دانست که در خطری دائم قرار دارد. می بايست به سرعت دست به کارشده و به پاکسازی می پرداخت. مهمتر از هر چيز اسلحه هايی بود که با کمک پدرش در خانه جا سازی کرده بود. حتا به رفقايش هم نگفته بود که پدر، اين يار، معلم و رفيق هميشگی اش چگونه در عين نگرانی فوق العاده اش از ديدن اسلحه ها(که دو کلت کوچک کمری بود)، اما دست رد به سينه اش نزده و خطر را به جان خريده بود که او را کمک کرده باشد. منطق پدر درست هم بود، چه می دانست که نمی تواند مانع از فعاليت سياسی دخترش شود. هر چه بود در حقيقت معلم اوليه دختر خود او بود. او بود که هميشه توجه دخترش را به مسائل اجتماعی جلب کرده و هميشه کنجکاوی اورا بر انگيخته بود. او بود که تشويقش کرده بود بخواند و بخواند. و نتيجه اش هم همين شده بود که دختر از کودکی سر در کتاب داشت. اهل بحث، گفتگو و جدل بود و با تکيه به خوانده هايش، اطلاعاتش در بيشتر زمينه ها ازهم سالانش بيشتر و سر و گردنی از آنها بالاتر بود. همه چيز دست به دست هم داده و از او شخصيتی محکم و متکی به خود ساخته بود. و حالا در اينجا بود. در مقابل يکی از حساس ترين لحظات زندگيش. در همين روزهای انتظار، فکورانه به پدر گفته بود که آزمايش بزرگ زندگيم در راه است. و پدر که اشک در چشم داشت در آغوشش گرفته و گفته بود: اگر در همه چيز اين زندگی ترديد کنم، در يک چيز ترديد ندارم. تو هر کجا که باشی سر بلند و پيروز خواهی بود. امکان دارد ترا از دست بدهم. تويی که هستيم هستي. اما می دانم که هميشه با غرور از تو نام خواهم برد. و گفته بود که :زندگی سراسر حادثه است. امکان دارد من، تو و يا هر کس ديگری در اثر تصادفی خونين و يا دهها اتفاق ناگوار ديگر از بين برويم.

اين حرف ها به سرعت در ذهنش حک شده و جای خود را يافته بود. پدرش را در آغوش کشيده و گفته بود: پدر جان هميشه به تو افتخار کرده و می کنم.

حامد که اسلحه ها را آورد هنوز اوضاع چنين بی ريخت نشده بود. او آنها را خيلی راحت و بدون مزاحمت به خانه آنها آورده بود. به قول خودش دنبال جای امن می گشت. جای امنی نزدآدمی پر دل و مطمئن. و چه کسی بهتر از مهتاب که شجاعتش زبانزد بود. حامد اين را نيز می دانست که او چه روابط صميما نه ای با پدر و مادر بويژه با پدرش دارد. حسن رابطه ای که در آن جامعه مرد سالار، کمترحتانصيب پسر ها می شد.

آنروز تيز هوشی به خرج داده و به حامد که اصرار می کرد همراه هم مخفی گاهی برای اسلحه ها درست کنند جواب نه داده و گفته بود که خودش با صبر و حوصله فکری برايش می کند. پيشنهاد حامد خيلی هم پيش پا افتاده بود، از اين قرار که موزائيکی از کف اطاق برداشته آنرا جاسازی کنند!

سراغ پدرش رفته و مستقيمن ماجرا را گفته بود. پدر که آشکارا رنگش پريده بود اما پس از چند لحظه ای به خود آمده و گفته بود: حتمن،حتمن، چه خوب که به من گفتي. البته گفته بود که خطر هم دارد اما دختر دست پخت خودش بود. خودش بارها به او گفته بود: کسی که آزادی واقعی می خواهد بايد ريسکش را هم بپذيرد. مهتاب هم به خوبی می دانست که اين با منطق پدرش که اصولن با خونريزی و خشونت مخالف بود، سازگاز نيست. خود او هم مخالف بود اما اين خواست سازمانش بود و فعلن هم نمی توانست بر سراين موضوع جر و بحث کند. بارها بنظرش رسيده بود که سازمان های سياسی از پختگی لازم بر خوردار نيستند و کارهايشان با شرايط جامعه وفق نمی دهد. سرنوشت سربداران برای او نمونه روشن و گويايی بود.

روزی که قرار بود همراه مادر به ديدار خاله اش به شمال برود، به بهانه ای نرفت. توی همآن اطاق نشيمن، بخشی از ديوار طاقچه اطاق را بر داشتند، اسلحه ها را در نايلون ضخيمی پيچيدند و آنجا قرارداده، ملاط ريخته و بعد گچ کاری کردند. پدر چنان اين کار رااستادانه انجام داد که کوچکترين نقصی بر جا نماند.

به هيچ يک از رفقايش نگفت که پدر در کار پنهان کردن اسلحه ها شريکش بوده است و بعدها پی برد که چه عاقلانه فکر کرده است. هيچ يک از آنها نمی دانست که پشت سر او پدر چه نقش حمايتی و فعالی را بازی می کند. آنها تنها می دانستند که روابط حسنه وبی نظيری بين اين پدر و دختر بر قراراست؛ طوری که هر کس را به تحسين و احترام وا می داشت.

يک روز که حامد کلی صغرا، کبرا چيد که سر ازجای اسلحه ها در آورد با اين استدلال که اگر برای تو اتفاقی افتاد، دست کم اسلحه بدست کس ديگری نيافتد، مثل هميشه همآن حسش در باره او، مانع از آن شد که جای واقعی آنها را باو نشان دهد. در عوض دود کش بخاری را، که سال ها بود که با کشيدن شوفاز بی مصرف مانده بود، به او نشان داد و گفت که بسته را با نخ نايلونی کلفتی معلق در لوله دودکش آويزان کرده است، طوری که قسمت های پائين و بالا را هر چه دست ببرند و بررسی کنند چيزی نمی يابند. حامد که دستهايش را درون سوراخ و دودکش بخاری کرده و خوب وارسی کرده بود، دستی بهم زده و گفته بود: ـ عجب فکر بکری کردی ها!

از همان روز اول که حامد را ديده بود، حدس زده بود که بيشتر دنبال موج است و کارش بنيان درست و حسابی ندارد. پسر بدی نبود. درس خوانده، مردم دار و فعال بود اما به نظرش هنوز چيزهايی کم داشت. نقص مالی نداشت و هرگز غم پول نخورده بود. همين باعث می شد که وقتی از طبقه کارگر سخن می گفت ، حس عجيبی در مهتاب به وجود می آمد. فکر می کرد هيچ يک از اعضای گروه در وضع مشابه او زندگی نکرده و رشد نيافته اند. پدر خودش کارمند جزئی بود که تمام عمرش را زحمت کشيده و حال خانه و ماشينی حاصل همه اين عمر بود. هميشه ساده اما شرافت مندانه زندگی کرده بود. با دست تنگی اما دست کمکش باز بود. دو تن ديگر از رفقايش هم وضعی مشابه او داشتند و حميد دوست خانوادگی و دوران کودکيش گر چه از وضع مالی خوبی بر خوردار بود ولی ناز پرورده نبود و سختی زيادی کشيده بود. منيژه نيز که داستان زندگيش جز درد و رنج چيز ديگری برای گفتن نداشت. البته خودش هيچ اعتقادی به اين نداشت که بچه پول دارها نمی تواننداهل اين حرف های جدی باشند، چون عکسش زياد اتفاق افتاده بود و مگر انگلس خودش پدرش کارخانه دار نبود! اما اين حامد طور ديگری بود و بهر حال هر چه فکر می کرد به طبقه کارگر وصل نمی شد. رشد حامد در سازمان در حقيقت با توجه به خوانده هايش بود. و اينکه سخن ران خوبی بود و در بحث ها وا نمی ماند. امکانات مالی خوبش هم کمک بزرگی بود. اما مهتاب بيشتر دوست داشت که وقتش را با کار عملی پر کند. هميشه از نشست های طولانی و حرافی بيزار بود. در حدی مسؤ ليت می پذيرفت که مجبورش نسازد تنها سرش را در کتاب فروبرده و بحث و جدل کند. ساکت و کم حرف بود اما زمانی هم که سخنی می گفت سعی می کرد متين و جا افتاده استدلال کند. نه اينکه هميشه درست بگويد! نه، ولی کمتر از ديگران جوش می زد و به موقع حرفش را می زد. دوست داشت به ميان مردم برود. تلاش می کرد به هر بهانه ای سر صحبت و گفتگو را با آنها باز کند. هيچ دوست نداشت نقش معلم را برای آنها بازی کند. سعی می کرد مردم را بيشتر بشناسد و درستر درک کند.

به سرعت از پله ها پايين آمد. پدر و مادرش مظطرب و رنگ پريده قبلن در راهرو بودند. هردو در جريا ن بودند که ممکن است به سراغش بيايند. خيالش راحت بود که حتا يک برگ کاغذ بودار هم نمی توانند پيدا کنند. با مشورت با پدر به اين تنيجه رسيده بودندکه مطمئن ترين جا برای اسلحه ها همآن جاست که هست. پيشنهاد مادر هم که قرآنی بر سر طاقچه گذاشته و عکسی از خمينی به ديوار بزنند، در نشست خانواده با دو رأی منفی او وپدر رد شده بود.

پدر که بطزف دز قدم برداشت آهسته گفت: صبر کن پدر جان! خودم باز می کنم و با تمام وجود به او لبخند زد و قبل از اينکه در را باز کند هر دوی آنها را در آغوش کشيده و به خود فشرد، سپس به سرعت آنها را رها کرد،همه اينها درکمتر از سی ثانيه، و مصمم در را باز کرد و محکم گفت: چه خبر است اين وقت شب! اما هنوزحرفش را درست ادا نکرده بود که ريشو هايی اسلحه بدست به سرعت داخل شده هر سه آنها را به گوشه ای رانده و فورن دست به کار شدند. فکر کرد بوی گندی سراسر خانه را پر کرد. با دقت مسير جستجوی آنها را زير نظر گرفت. اگر به سراغ دودکش بخاری می رفتند برايش مسلم می شدکه حامد بند ها را به آب داده است. انتظارش طولی نکشيد. يکی از آنها که کلتی به کمر داشت و بنظر بازجو بود، با لبخندی استهزا آميز رو به مهتاب گفت: اسلحه ها کجاست؟ مادر رنگش از آنجه که بود پريده تر شد و با اظطراب گفت: اوا، اسلحه کجا بود آقا! بازجو با خشم نگاهی به او انداخته و گفت: ساکت باش و دخالت نکن! همين کافری که تربيت کرده و تحويل جامعه داده ای کافی است. بعد مهتاب را به جلو هل داده و گفت : می خواهم خودت با دست های خودت آنرا درآوري. مهتاب محکم و جدی گفت: از چه حرف می زنيد، کدام اسلحه؟ چه کسی چنين مزخرفاتی گفته است؟ باز جو مجالش نداد. او را همراه خود به طرف دودکش بخاری کشاند و فرياد زد: دست کن و اسلحه ها را در آر! مهتاب با قدرت توی صورتش فرياد کشيد: تو که ادعا داری اسلحه آنجاست، خودت اين کار را بکن!

جستجوی آنها تماشايی بود. نيم ساعتی مشغول بودند. دو نفر رابا چراغ قوه و چوب بلندی که از قبل تدارک ديده بودند، بالا فرستادند. اما آنهاهر چه گشتند کمتر يافتند و دست از پا درازتر باز گشتند. بازجو با عصبانيت يک بار ديگر روبه مهتاب کردو گفت:اسلحه ها کجاست؟ جای آنها را نشان بدهی بنفع خودت است. مهتاب بدون کوچکترين واهمه ای و با قاطعيت گفت: اسلحه ای وجود ندارد. کسی را که چنين گفته بياوريد خودش در بياورد.

خشم بازجو پايانی نداشت. خانه را زير و رو کردند. به هر جا که تصور می کردند ممکن است اسلحه آنجا باشد، رحم نکردند. زدند، دريدند و شکستنداما بی نتيجه! خانه به اردوی جنگ زدگان تبديل شده بود. و بعد به سرعت او را با خود بردند. اجازه ندادند حتا کمترين لوازمی همراه خود ببرد.در آخرين لحظه تنها چند ثانيه برگشت و پدر و مادرش را نگريست.پدرش به سرعت و کوتاه لبخندی زد. لبخندی که برای هميشه در خاطرش ماند.

توی ماشين چشم هايم را بستند و دستهايم را دستبند زدند. بازجو دو بامبی توی سرم کوفت و گفت: چنان بلايی سرت بياورم که بفهمی با کی طرف هستي! حزب الله شوخی بردار نيست. تبديلت می کنم به اسلحه، کافر خدا نشناس!

طبيعی بود که هراس داشته باشم. اما در عين هراس، نخستين مقاومت و پيروزيم را مزه مزه می کردم. شادمان بودم که با همه قدرتی که نشان می دادند، ضعيف و وامانده بودند. آن اسلحه ها شايد هرگز مورد استفاده قرار نمی گرفت؛ اما کشف همآنها زندگی ده ها نفر ديگر را به خطر می انداخت. اينها تنها به من و حامد قناعت نمی کردند. ديگری وديگری را می خواستند. مصمم بودم با مقاومت در مقابل شکنجه ای که مطمئنن در انتظارم بود، هم جان عده ای را نجات بدهم و هم تسليم زور نشوم. نمی خواستم قهرمان باشم ولی برای من هستی ام به عدم قبول زور بسته بود. اين را خوب می دانستم که اگر زور و قلدری را بپذيرم خيلی بيشتر عذاب خواهم کشيد تا تحمل شلاق و ديگر شکنجه ها.

دستبند را چنان سفت بسته بودندکه فشار زيادی به دستهايم وارد می شد. به سرعت تلاش کردم خودم را به درد ناشی از فشار دستبند عادت دهم. می دانستم که انسان اگر بخواهد و اراده کند، از قدرت بسياری در تطبيق با محيط بر خوردار است.

اينکه يک هفته طول کشيده بود تا به سراغ من آمده بودند، می رساند که حامد مستقيمن زير شکنجه نرفته و شايد اتفاقی دستگير شده و شناسايی نشده بوده است. تا همين لحظه از رفتار بازجو و همراهان ، اطلاعات خوبی بدست آورده بودم.سعی کردم هر يک را در ذهنم در جای خود قرار دهم. من همآن روزغيبت حامد بلافاصله به رابط بعدی اطلاع داده و تمام تماسها يم را قطع کرده و سعی کرده بودم اطلاعاتی را که داشتم از ذهنم پاک کنم. اصلن هم پشيمان نبودم که چرا از فرصت پيش آمده استفاده نکرده و فرار نکردم. می توانستم به جلفا و سراغ شهناز بروم که گفته بود هر وقت گرفتاری پيش آمد، سريع بيا اينجا تا کارها را رو براه کنيم. چطور می توانستم پدر و مادرم و بعد شهناز و خانواده اورا به خظر بياندازم. اگر پدر و مادرم را به گروگان می گرفتندچطور؟ مگر با مادر جزنی اين کار را نکردند! مگر به جای عروسش او و حتا همه مهمانانش را به زندان نبردند! آنوقت من چگونه می توانستم خودم را ببخشم.نه، اين مسيری است که خودم آگاهانه انتخاب کرده و تا آخرش هم می روم.

مهتابم را که بردند چند روزی مثل گربه ای که سبيلهايش را کنده باشند، جهت يابيم را از دست داده بودم. دست خودم نبود. فکر می کردم بخشی از تن و روانم کنده شده و يکباره بقسمتی از اعضايی بدنم فلج شده است. مهناز هم حالی بهتر از من نداشت و بايد او را هم دلداری می دادم. کوری بودم عصاکش کور دگر! دردم جانکاه بود.

تمام اين يک هفته گذشته را ترسيده بودم. گاه شبها و در عين بی خوابی به اطاق مهتاب رفته و مدتها او را در خواب نگريسته بودم. بارها اشک ريخته بودم. اما مهتابم نبايد متوجه می شد. با همه دردو رنجی که دوريش می توانست داشته باشد، از داشتن او سربلند و مغرور بودم. خودم گفته بودم :"خب خيلی ها در تصادف از بين می روند". آخر مگر چاره ديگری هم بود؟ در اين مملکت که تا به امروز بهای آزادی خواهی مرگ بوده، بايد چنين تسکين هايی هم جست. می دانم، می دانم که دخترم را، مهتابم را يا زير شکنجه می کشند؛ يا حلق آويزش می کنند و يا مقابل جوخه اعدام می گذارندش. اما اين را هم می دانم که او شکست خورده نمی ميرد. عمرش کوتاه خواهد بود اما خاطراتش، ياد های خوشش هميشگی است. نه تنها برای من ومادرش که برای ديگران هم. همه آنها که می شناختندش و آنها که بعد ها اورا خواهند شناخت. او که هميشه گفته بود که نمی خواهد قهرمان باشد واز اين دست تبليغات سازمانها که جنبه قهرمان بروری داشت، دل خوش نبود، حالا خودش يک قهرمان بود. او می دانست که تنها اعتراض به قهرمان پروری کافی نيست. می گفت هر تغير و تحولی به زمان خاص خودش نياز دارد. می گفت تجربه زندگی گاه به اندازه صد ها کتاب می آموزد. من و مهتابم يک ديگر را خوب درک می کرديم و بيشتر، بحث و گفتگوی ما به نتيجه می رسيد. دخترم هم زمان با مطالعه، کوشش می کرد جامعه ومردم را خوب بشناسد. هرگز نديدم به مذهبی ها حتا آن متعصب هايش هم بر خورد نادرستی بکند. حاج خانم که می آمد، تا نمازش را شروع می کرد، اگر صدای راديو بلند بود، مهتاب اولين کسی بود که می پريد يا صدای آنرا کم و يا خاموشش می کرد. تمام تلاشش را می کرد که حاج خانم در آرامش نمازش را بخواند. حاج خانم هميشه می گفت: "اينجا از خونه خودمون راحت تر نماز می خونم." آنوقت من ومهتاب نگاهی بهم می کرديم و لبخندی می زديم.

در آن نيمه شب مهتابي، اتومبيل تويوتای سفيد رنگی با پنجره های پوشيده، به سرعت در خيابان های خلوت شهر تهران خود را به جلو می کشيد. پاسداران شب طعمه خوبی به جنگ آورده بودند. هر يک گاهی محبتی کرده، با ضربه يا ناسزايي، طعمه خود را نوازش می کردند. سر انجام اتومبيل مقابل در بزرگ آهنی ای ايستاد. در با صدای مشمئز کننده ای باز شد. پشت در تاريکی عجيبی بود. در آسمان آنحا مهتابی نبود. تاريکی اتومبيل و مهتاب را در خور بلعيد. در بسته شد. مهتاب ناپديد شد!

 

ژوئيه نود ونه/سوئد