در سوگ مجدد سیاوش : ادای دینی کوچک به اکبر صمیمی

آ _ الف ، پاریس2003

 

بس تجربه کردیم در این دیر مکافات      

بادرد کشان هرکه در افتاد بر افتاد

گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد

با طینت اصلی چکند بدگهر افتاد

                                    حاقظ

 

نگاه به سرنوشت برخی از جان باختگان راه آزادی و سوسیالیسم از جمله اکبر صمیمی مرا به یاد نمایشنامه ای انداخت که در ماه ژوئیه 2003در پاریس به روی صحنه آمد . این نمایشنامه سرگذشت یک آنارشیست اسپانیائی است که در تور پلیس می افتد و پس از دستگیری ، بازجویش که پیش از دستگیری پلیس مسئول تعقیب و مراقبت وی و بعدها زندانبان وی نیز می باشد ، سعی می کند با دنائت و قساوتی وصف ناکردنی او را شکنجه دهد . باز جو چون از راه شکنجه فیزیکی قادر به اخذ اعتراف از این مبارز آنارشیست نمی گردد ، تصمیم می گیرد با خائن جلوه دادن این مبارز به یارانش ارادهء ویرا درهم بشکند و بدینوسیله ضربه مهلک خود را بر وی فرود آورد.

سرنوشت اکبر صمیمی شباهت نزدیکی به این نمایشنامه دارد . دشمن دون و به اصطلاح دوستان غیر مسئول شمشیر کشیده ، یکی جسم در بند ویرا، و دیگری روح این مبارز را به سلاخی کشیدند. ناگفته نماند که این حدیث تلخ به اکبر صمیمی محدود نشده ، سرنوشت شماری از مبارزین را رقم زده است که به ناحق قربانی برخوردهای غیر مسئولانه  به اصطلاح دوستان خودی شدند، در حالیکه تیغ دژخیمان را بر پیکر داشتند.اگر تا این زمان کمتر کسانی از برخوردهای غیر مسئولانه  این به اصطلاح دوستان شکایت کرده اند ، شاید به خاطر بار سنگینی بوده است که این عزیزان بر دوش خود احساس می کنند و از نگاه مستقیم به آن دوره پرهیز می نمایند . باشد که باز ماندگان این جان باختگان و درد کشیدگان قلم بر دارند و این پلیدکاریها را مکتوب کنند تا عبرتی شود برای نسل آینده.

آقای محمود اخوان بیطرف(موسوم به حماد شیبانی ) از جمله این به اصطلاح دوستان غیر مسئولی است که در سال 1364،بدنبال فاجعه دهشتناک 4 بهمن در صفوف سازمان چریکهای فدائی خلق ایران ( موسوم به اقلیت) در کردستان که منجر به کشته شدن عده ای از نیروهای سازمان گردید ، در جزوه ای علنی تحت عنوان سلسله بحثهای دورنی(4) در مجادله ای نظری با توکل پیرامون اختلافات سازمانی ، از ضربات وارده بر سازمان منجمله ضربهء وارده بر تشکیلات خوزستان سازمان یاد می کند و در توضیح علت این ضربات به "خیانت" اکبر صمیمی اشاره می نماید و بد ینسان رسما مدعی می شود که اکبر صمیمی خائن بود،بی آنکه کوچکترین سندی در تائید اتهامات خود اقامه کند . لازم به یاد آوریست که ایراد اتهام خیانت به اکبر صمیمی هرگز به طور رسمی  از جانب سازمان چریکهای فدائی خلق ایران عنوان نشد و تنها موردی که از این اتهام کتبا سخن رانده شد ، همین متنی ست که توسط حماد شیبانی نگاشته شده است ( رجوع کنید به سند شمارهء 1).

حماد در اظهارات شفاهی خود با من مدعی بوده است که اتهام وی به اکبر صمیمی از جمله مبتنی بر نامه ایست(رجوع کنید به سند شمارهء 2) که مهدی سامع پیرامون ضربات تهیه کرده ،و برای وی که در آن هنگام در خارج از کشور به سر می برده است ، ارسال داشته است . با توجه به استناد حماد شیبانی به متن نامهء مزبور ، من بارفیق مهدی سامع تماس گرفتم و از او در بارهء مفاد این نامه توضیح خواستم . وی مدعی است که این نامه یک گزارش سازمانی نبود ه است و قصد او از ارسال این نامه تنها در جریان گذاشتن حماد از وقایعی است که در ایران رخ داده ، و آ ن را نباید یک سند سازمانی تلقی کرد(رجوع کنیدبه نامهء ارسالی رفیق مهدی سامع به من در فرانسه،سندشمارهء3) . مهدی سامع در این نامه ، از مقاومت اکبر در روزهای نخست دستگیری یاد می کند و سپس اظهار می دارد که اکبر صمیمی پس از چند روز مقاومت ، شروع به دادن اطلاعات می کند ،و بدینترتیب موجب ضربه خوردن تشکیلات اهواز و مسجد سلیمان می گردد . گویا حماد شیبانی با استناد به همین قسمت از نامه یاد شده ، اکبر صمیمی را خائن نامیده است .

مع الاسف تذکر این نکته ضروریست که مهدی سامع دراین نامهء از اکبرصمیمی بنام رفیق یاد می کند و اشاره ای به ضربات لرستان نمی نماید. از اینروادعای مزبور، از آن حماد شیبانی است . در صحبتهای شفاهی با حماد پیرامون رابطه ء اکبر صمیمی با تشکیلات لرستان ، متوجه شدم که او از ضربه وارده به سازمان در اراک و نه لرستان ( آن طور که در سند شمارهء1 آمده است) سخن می گوید . حال آنکه ضربه ء اراک قبل از دستگیری اکبر صمیمی ، بدلیل یکرشته شواهد امنیتی ، قابل پیش بینی بود ، و  شخص من که در آن منطقه بودم بدلیل احتمال چنین ضربه ای ، محل مزبور را پیشتر ترک گفته بودم . طبعا اگر آقای شیبانی مدارک و اسنادی در خصوص ضربات لرستان و یا اراک [کدامیک ؟] در اختیار دارند ، لازم است با ذکر مدارک خیانت اکبر صمیمی را به اثبات رسانند ، ورنه این دعوی را نیز باید یکسره ناسره و تقلب پنداشت .

اما در بارهء بی پایگی دعوی خیانت از جانب اکبر صمیمی ، هم بندان وی به کرات مشاهدات خود را ابراز داشته اند . سند شمارهء5 که از جانب یکی از هم بندان اکبر تهیه شده است متضمن شهادتهای کسی است که  در بند عمومی طبقه بالای بند 2 (بند209شعبه 6)شخصا با اکبرصمیمی در زندان اوین به سر برده و مضافا دائی  همسر وی نیز در بند 34 با اکبر هم زنجیر بوده است . شهادت این هم بند اکبر پس از آزادی در سال 1363، یعنی یکسال قبل از متن تهیه شده توسط حماد شیبانی (مورخ 24آذرماه 1364) صورت گرفته است . سند مزبور (شمارهء5)مقدمتا در سال 1363 به صورت نواری ضبط شده بود ، که طی آن همبند اکبر صمیمی مشاهدات خود را در بارهء وضعیت زندان و نقش اکبر ، مقاومت و پایداری دلاورانهء وی ابراز می داشت . من در آن زمان این نوار را به سازمان "اقلیت" دادم و در ضمن فرد مذکور از من خواست تا به سازمان اطلاع دهم که وی برای دادن هر گونه اطلاع بیشتر در بارهء اکبر صمیمی آمادگی دارد ، و در صورت تمایل می توانند با وی در کانادا تماس حاصل نمایند . من همهء نکات مزبور را به سازمان منتقل کردم و اما تا لحظهء کنونی نمی دانم آیا سازمان " اقلیت" با آن هم بند اکبر صمیمی تماسی بر قرار نمود یا خیر .

پس از شهادت مزبور ، چندی بعد ، یکی از آشنایان آقای حماد شیبانی به فرانسه آمد ؛ وی که از متن نوشته حماد با خبر شده بود ، با من تماس گرفت و ضمن ابراز ناخشنودی عمیق خود از انتساب اتهام خیانت به اکبر ، اظهار داشت که وی شخصا در ارتباط سازمانی با اکبر بوده است و دقیقا به خاطر مقاومت او ، و عدم درز دادن اطلاعات از جانب اکبر ، وی قادر گردید بدون هر گونه دردسر از کشور خارج شده به فرانسه بیاید . ناگفته نماند که اکبر صمیمی رابط فرد مذبور با تشکیلات سازمان چریکهای فدائی خلق ایران ( موسوم به "اقلیت") بود و حماد نیز بدون شک از سلامتی این فرد آگاه بوده است . پس چگونه است که در طرح اتهام خیانت ، حماد از این سند غیر قابل تردید صرفنظر کرده ، آن را کاملا نادیده گرفته است ؟بعلاوه ، اظهارات رفیق پرویز نویدی(رجوع کنید به سند شمارهء 4) نیز موید این حقیقت است که پس از دستگیری اکبر صمیمی ، "هیچکدام از اطلاعاتی که اکبر در رابطه با دوربری های که من به عنوان مسئول شاخه داشتم و اکبر هم در جریانش بود هیچکدام از اینها لو نرفت ". 

در سال 1999،و سپس در سال 2003دو یاداشت دیگر از هم بندیان اکبر دریافت کردم (رجوع کنید به سندهای شمارهء 6و7) که دعاوی مطروحه در سند شمارهء 5و4 ، و اظهارات شخص نزدیک به حماد را کاملا تائید و تقویت می کردند. من این نوشته ها را نیز به حماد دادم تا در جریان این یاداشتها باشد ، ولی تا به امروز که تصمیم به نگارش مطلب حاضر گرفته ام از حماد هیچگونه انتقاد کتبی یا پوزش علنی انتشار نیافته است.  تصورنمی کنم  بتوان دعوی "خیانت" از جانب حماد را ناآگاهانه و غیر مغرضانه قلمداد کرد ، چرا که او با رجوع به منابع نزدیک و قابل دسترسی می توانست در صحت دعوی خود تردید کند ، و اسناد دیگر می توانست او را به بطلان چنین تصوری هدایت نماید . به عبارت دیگر حتی اگر خوش بینانه بپنداریم که بنا به برخی اطلاعات خام ( نظیر نامه مهدی سامع ) منبعث از وضعیت پاشیدگی سازمان و شایعات جمهوری اسلامی چنین اتهامی در اذهان برخی از جمله حماد شیبانی بوجود آمده، طبعا وی با رجوع به اطلاعات نزدیکان خود و دیگر هم بندان اکبر صمیمی می بایست این ارزیابی اشتباه اولیه را تصحیح کند . مع الوصف چنین نکرد ، و این شاهدی بر آن است که اتهام مطروحه از جانب وی آگاهانه ، مغرضانه و به منظور بهره برداری  های سیاسی در رقابتهای حزبی  بوده است ؛ یعنی همان روش مرسوم و مرضیه استالینی که با انتساب اتهام جاسوسی و خیانت پیشگی به مخالفین ، یا بزعم خود به "نزدیکان" رقبای سیاسی ، آنان را تخطئه می کند . بی دلیل نیست که حتی طرح مسئله دلیل ضربات وارده بر سازمان در متن یک میاحثه سیاسی با جناح رقیب حزبی یعنی"توکل" مطرح شده است .حال آن که درک دلایل ضربات ، امری که با جان و روح عزیزان و یاران مربوطست ، ورای هر گونه معادلات حزبی و سیاسی قرار دارد ؛ چرا که جان آدمی هدف است و نه وسیله . آری ، قابل فهم است اگر از جان خود بگذاریم تا به اهداف مقدسمان خدمت کنیم . جان ما می تواند در خدمت هدفی مقدس قرار گیرد ، اما شرافت و ارج آدمی را چگونه می توان وسیله پنداشت ؟ به این پرسش ، هیچ دادگاهی بجز وجدان فردیمان نمی تواند پاسخ دهد . من حماد ها را در مقابل خودشان قرار می دهم . می گویم حمادها  ، زیر مشابه رفتاری که با اکبر صمیمی صورت گرفت ، در همان نوشته حماد با عطاء نوریان ، مبارز دیگر سازمان ، صورت گرفته است بی آنکه دلیل  "خیانت"  وی روشن گردد ، بهمان سان که شهید محمود محمودی ، " کبوتر پر قیچی" اعلام شد ، و این بار به طور رسمی و سازمانی( در رد این دعوی سخیف رجوع کنید به گفتگوهای زندان 5- 7،تابستان 1382، در باره سرکوب ، اختناق و زندان ، ویژه نامه محمود محمودی ، چاپ اول ،تابستان 1382).

حماد شیبانی در مقدمه طرح اتهامات خود به اکبر صمیمی اظهار می دارد که وی بدلیل نزدیکی خود به مرکزیت ، از پاسخگوئی در بارهء انتقادات وارد بر وی  پیرامون تمرکز اطلاعات نزد خود بری ماند . بدینترتیب چنین القاء می کند که موقعیت وی به عنوان مسئول خوزستان بدلیل رابطه نزدیک وی با" توکل" بوده است . مروری بر اتهام حماد ، ما را در مقابل پرسشی ساده قرار می دهد :آیا می دانیم در بارهء چه دوره ای صحبت می کنیم ؟ کافیست یک لحظه خوزستان را به هنگام جنگ ایران و عراق در تصور آوریم و وضعیت تشکیلات سازمان را در آن منطقه پس از جنگ و ضربات خرداد60بخاطر آوریم تا در یابیم که پذیرش مسئولیت تشکیلات خوزستان ، برای کسی که تا آن زمان رسما هوادار سازمان بود ، قبول چه مسئولیت خطیری است .سپردن مسئولیت تشکیلات خوزستان به اکبر صمیمی یکی هم به این  دلیل می توانست باشد که کسی حاضر به پذیرش مسئولیت در آن سامان جنگی نبود ، و عد ه ای فقط در ولایتهای  امن تر حاضر به فعالیت بودند . والا به نظر شخص من دادن مسئولیت مزبور به اکبر صمیمی ، زندانی دورهء شاه ، فعال سیاسی ستاد سازمان در خوزستان ، و یکی از مسئولین اصلی گروه نبرد جنوب قبل از ادغام در سازمان پس از انشعاب اقلیت از اکثریت ، در منطقه ای که از طرف پلیس مورد شناسائی و تحت تعقیب بوده ، امری نادرست و خطرناک بود . بنابراین باید پرسید چرا کسی حاضر به پذیرش مسئولیت در آن منطقه نبود ؟همان طوری که پیشترنیزخاطر نشان شدم ،متاسفانه اکبر صمیمی تنها مبارزی نیست که با قرار گرفتن در مظان اتهام خیانت ، ما را به سوگ مجدد سیاوش فرا می خواند. حدیث پایداری عاشقانه این درد کشیدگان در برابر تیغ جلاد ،و اتهام باصطلاح "یاران" همچنان گشوده است ودر این وادی باید در بارهء بسیاری دیگر سخن گفت .مع الوصف تا آنجا که به جنبهء حقوقی این اتهام مربوط می شود ،  من به عنوان برادر اکبر صمیمی ، در ایرانی آزاد و دموکراتیک ، در دادگاهی صالح بر علیه حماد شیبانی شکایت خواهم کرد .

به امید روز آزادی ایران از استبداد ، و خاتمه شکنجه و اعدام

                                                                        نبی صمیمی پاریس 2003/9/28

 

پیوست ها

                                             

 

 

سند شمارهء یک : بر گرفته از "سلسله بحثهای دورنی (4)"،از انتشارات سازمان چریکهای فدائی خلق ایران ، مورخ24 آذرماه 1364، سعید( حماد شیبانی)، صفحه 66 :

 

"برای نمونه شهید محمودی که به عنوان مسئول کمیته تشکیلاتی خوزستان در  پلنوم سال 61 شرکت داشت ، این حقیقت را فاش نمود که برخوردها و انتقادات متعدد و مستدل رفقای تشکیلات منطقه نسبت به وضعیت اکبر ، از سوی مرکزیت مطلقا بی جواب مانده بود . بگفته رفیق از جمله ایراداتی که با او مطرح می شد ، تمرکز بیش از اندازه اطلاعات در نزد او بود که نتیجه اش شاهکار او در به نابودی کشاندن نه فقط بخش خوزستان بلکه بخشهای دیگر ی از تشکیلات نیز تبلور یافت . در اثر خیانت اکبر دهها رفیق تشکیلاتی در خوزستان و لرستان توسط دژ خیمان دستگیر و به جوخه های اعدام سپرده شدند (27). روشن است که این ضربه نیز به هیچ وجه از سوراخ دمکراسی بازی قلابی مورد نظر رفیق توکل با مراعات سانترالیزم دمکراتیک وارد نشد . در اینجا نیز دروازه بر پاشنه لیبرالیزم عنان گسیخته ، بوروکراتیسم پوسیده و محفل گرائی مورد پرستش توکل ها می چرخید ."

زیرنویسها صفحه خ :

 

"(27) رفقای کمیته مرکزی کلیه ارتباطات لرستان را هم با یک کاسه کردن این دو منطقه به اکبر سپرده بودند . او نیز همه آن ارتباطات را بی کم و کاست در اختیار پلیس نهاد ."

 

________________________________________________________

 

 

سند شمارهء 2:بر گرفته از نامه مهدی سامع به حماد شیبانی مورخ61/3/7

 

"در خوزستان نیز ضربه بسیار ساده ولی بعدا گسترش یافته خوردیم اکبر ( مسئول خوزستان)با یک ماشین دزدی (با اینکه بچه های آنجا شدیدا او را از کار منع کرده و حتی ماشین برای او تهیه کرده بودند ) عازم تهران میشود در تهران بدون سیانور دستگیر می شود . پس از چند روز مقاومت شروع به اطلاع  دادن می کند و دستگیریها شروع میشود که هسته اصلی اهواز و مسجدسلیمان دستگیر می شوند مضافا ... در مجموع طبق گفته همسر رفیق اکبر وضع روحی او چندان خوب نیست . بیژن 61/3/7"

___________________________________________________                                                      

 

 

سند شمارهء  3: بر گرفته از نامهء ارسالی رفیق مهدی سامع  به نبی صمیمی به تاریخ 2003/9/24

 

" رفيق عزيز نبي

پس از سلام. در مورد نامه خصوصي من به رفيق حماد بايد چند نكته را كه قبلا نيز به طور شفاهي برايت توضيح داده ام دوباره و اين بار به طور كتبي توضيح دهم.

1- اين نامه در تاريخ 7 خرداد 1361 و مدت كوتاهي پس از دستگيري فدايي شهيد رفيق اكبر صميمي از طرف من براي رفيق حماد نوشته شده و كاملا يك نامه خصوصی است و نه يك سند سازماني و يا يك اعلام نظر رسمي.

2- اين نامه را من از كردستان نوشته ام و  اخباري كه  از تهران برايم نقل شده به يك رفيق ديگر منتقل كرده ام. خود نامه و مطالب مندرج در آن نشان مي دهد كه اين نامه نمي تواند سندي باشد كه بتوان به آن استناد كرد.

3- من در اين نامه هيچ قضاوتي نكرده ام. تنها روايتي را ذكر كرده ام  كه نافي مقاومت رفيق اكبر نمي باشد. اين را نيز  بگويم كه حتي اگر اين روايت صحيح هم باشد، از نگاه آن موقع من در مورد زندان و شكنچه  و نگاه كنوني من كه تغیير اساسي نكرده،  نمي توانستم نتيجه گيري خيانت كنم.من مدعي هستم كه يكي از واقع بين ترين افراد در اين زمينه بوده و هستم، اين را خيليها مي توانند شهادت دهند.

4- مطلب رفيق حماد در 24 آذر 1364 منتشر شده ، يعني 3 سال و نيم پس از نگارش نامه من. در اين فاصله هم من در دسترس بوده ام و هم ديگراني كه از اخبار زندان مطلع شده بودند. بنابرين اگر رفيق حماد در قضاوت خود به نامه من استناد كرده ( البته به طور شفاهي و نه در نوشته خود) كار مسئولانه اي نبوده و البته چندي قبل رفيق حماد به من گفت كه در صدد است تا در اين زمينه يك مطلب انتقاد از خود بنويسد.

موفق و سلامت باشي.

مهدي سامع سپتامبر 2003 " 

 

 ___________________________________________________

 

سند شمارهء4: بر گرفته از متن مصاحبه با پرویز نویدی مورخ 2003/9/21

 

 

" در رابطه با دستگیری رفیق اکبر بعد از اینکه دستگیر شد تا زمانی که من در سازمان بودم  هیچکدام از اطلاعاتی که اکبر در رابطه با دور بری های  که من بعنوان مسئول شاخه داشتم و اکبر هم در جریانش بود هیچکدام از اینها لو نرفت یعنی من حقیقتا در یک پوشش خانوادگی و خانواده های مختلف در اهواز بودم که همهء این خانه ها را اکبر می دانست و الان هم  همان کس که اون پوشش را برای من ایجاد می کرد هست و نه اون شخص لو رفت که برای اکبر کاملا شناخته شده بود و می دانست که اگر یک روزی میخواست ضربه ای به من بزند می توانست از طریق اون شخص  به من ضربه وارد کند و به سازمان برسد و هیچوقت اون شخص اصلا لو نرفت و اون هم بعدها بطور کامل زندگی خود را ادامه داد و هیچوقت دنبالش نبودند این نشان می دهد حداقل رفیق اکبر در رابطه با اطلاعاتی که از خودش به بالا مربوط میشد و از اون طریق می توانست ضرباتی بزند صحبتش را نکرد ه است علاوه بر این ما یک خانه ای اونجا داشتیم که مال یکی از رفقای سازمان بود یعنی خانواده ای بود که خانه اش را در اختیار ما گذاشته بو د و اونها هم هیچوقت در این رابطه لو نرفتند اینکه این خانه در ... دست ما بود و رفیق اکبر از این مسئله کاملا اطلاع داشت چون مسئول در حقیقت واقعی شاخه اکبر بود ."

 

 

                                                پرویز نویدی 21/9/2003

 

__________________________________________________

 

سند شمارهء5: بر گرفته از نواریست که در سال 1363 یکی از همبندان اکبر صمیمی برای من در تماس تلفنی از کانادا نقل کرده است.

"اکبر صمیمی در بند 202شعبهء 6،محکومین محارب بند 34با دائی خودم بود و در بند عمومی طبقه بالا بند 2هم با خودم بود. اکبر را در زیر پل سید خندان گرفته بودند. موقع دستگیریش زیاد شکنجه اش میکنند . باز جویش شخصی بنام حامد آدم بسیار خشن و تندی بود . یکی از بیشترین شکنجه ها که کشیده بود 11روز پشت سر هم شکنجه و تعزیر شده بود و آثار شکنجه به طور بدی روی بازوها و پاهایش مشخص بود و دیده میشد . این شکنجه را در رابطه با این داده بودند که آیا در مصاحبه تلویزیونی شرکت می کنی یا نه . این شکنجه را داده بودند که بیاید تو این مصاحبه ای که احمد عطا الله ئی آمده  با دیگران به عنوان دکور شرکت بکند . توی بند دو اطاق با لا مسئول تلویزیون بود، بچه ها خیلی راحت بریده ها و نادمین را شناسائی و می شناختند . اکبر را بچه ها بخوبی می شناختند من خودم توی آن دورانی که دیدمش روحیه اش خیلی خوب بود روحیه ائی بالا داشت .تنها ناراحتی که داشت ،ناراحتی که خیلی بود و یکی از ناراحتی ها چگونگی نجات اطلاعات لو نرفته بود . گفتم بغیر از من با دائی خانمم و (جهانبخش سر خوش ) که از بچه های اقلیت بود نمی دانم اعدام شده یا نه ولی دوتا برادرهایش مجاهد بودند و اعدام شدند. اکبر می گفت که بچه های تشکیلاتی نباید دستگیر شوند به هر طریقی هست باید خودکشی کنند ،سیانور بخورند ،چون میزان شکنجه خیلی زیاد بود با شکنجه و کتک بازجو ها زورشان حقیقتا به اکبر نرسیده بود و سعی کردند بیافتند روی خط نصیحت و کلک و جاسوس گذاشتن پیش اکبر .احمد عطاالله ئی را آورده بودند بالای سرش تا موعظه اش و آماده اش  بکند که تشکیلات از هم پاشیده، و ما شکست خوردیم و تو هم ول کن ،یک روز تا عصر احمد بالای سر اکبر بود تا موعظه بشود . اکبر هیچ نگفت تا عصر آخر وقت اکبر به متلک بهش گفته بود احمد بدو برو نمازت را بخوان . احمد به حامد گفته بود که این پدر سگ آدم بشو نیست . اکبر توسط احمد عطااللهی لو رفته بود کلکی که این ها می زدند سعی می کردن مبارزین مقاوم را در ماشینهای گشتی یا اماکن عمومی بطور آشکاردر معرض نمایش بگذارند ودر سطح وسیعی پخش کنندکه فلانی در حال لو دادن همه چیز است.این کلک در رابطه با اکبر بکار رفته بود چون در بیرون شایع شده بود که اکبر لو داده هر کس را می گرفتند می گفت اکبر که لو داده بذارما هر چیزی در مورد اکبر می دانیم بگوئیم ، بدین طریق اطلاعات راجع به اکبر جمع می کردند و از اکبر دوباره بازجوئی می کردند در مورد اطلاعاتی که افراد دستگیر شده می دادند . این تاکتیک به خصوص در مورد مقاومین زده می شد ، که در مورد فرد مبارز بیرون در سطح وسیع شایعه پخش می کردند که فرد مزبور در حال لو دادن است . مثلا هرکس را می گرفتند در این رابطه می گفتند خود اکبر همه چیز را لو داده میخواهی اکبر را بیاوریم تا همه چیز را روبرویت بگوید .در نتیجه فرد دستگیر شده می گفت حال که اکبر گفته ،من هم هر چیز را در رابطه با اکبر می دانم اطلاعات می دهم و می گفتند که اکبر را دیدیم اینجا و اینطوری و... بدین طریق اکبر را دوباره بازجوئی می کردند. اکبر با (حسن غفور و جهانبخش سر خوش )هسته بچه های اقلیت در زندان را تشکیل می دادند .البته بچه هائی که اکبر را از نزدیک در زندان دیده اند همه شاهد مقاومتش بوده اند و خواه نا خواه از زندان آزاد می شوند.(جهانبخش سرخوش وضع ویژه ای داشت از طرف یک کارمند لو رفته بود و همه جا تحت تعقیب بود ولی خودش نمی دانست همه جا از او عکس می گیرند و بعد از دستگیریش ازش سوال می کردند مثلا فلانی را می شناسی میگفت نه ،عکسها را نشان می دادند خلاصه او هم داستانی داشت"

حسن _ ج از کانادادر سال63

 

 

________________________________________

سند شمارهء :6 نامهء ارسالی یکی از همبندان اکبر صمیمی از سوئدبه تاریخ4 /4/1999

 

 

"به یاد جان باختگان راه آزادی و راه سوسیالیسم

 

 

ما زندانیان خسته این خاک نیستیم

زندانیان خسته این خاک دیگرند

زندانیان خسته این خاک در بند کارخانه و کار ستمگرند

اندوه سرخ رنجبران امروز

زندانیان خسته زندان کشورند

ما زندانیان خسته این خاک نیستیم

                                                            سعید سلطانپور

اگر بخواهیم تمام روزهاو ساعات و دقایق زندان را با وضعی فجیع و غیر انسانی در داخل زندانهای جمهوری اسلامی مورد بررسی قرار دهیم کار بسیار وسیع می خواهد تا تصویر زنده و ملموس که بتوان جنایات رژیم جمهوری اسلامی و حامیان سرمایه در زندانهای کشور رخ داده است را بیان نماید و این غیر ممکن است مگر اینکه عده ای محقق و روانشناسان بر جسته و تحقیقات مفصل می خواهد تا بتواند گوشه ای از جنایات رژیم جمهوری اسلامی را به عموم مردم و آزادیخواهان نشان دهد و برگ ننگینی از جنایات بشری در قرن حاضر را افشا نماید به امید آن روز . امروز که می خواهم گوشه ای از خاطرات هم بندم را بنویسم ، شاید خاطرات تلخ و زیبائی در افکار من تداعی شود و یاد ایام سخت زندان و یاد یارانی که امروز در میان ما نیستند و در شکنجه گاه های رژیم جمهوری اسلامی جان باخته اند یا اعدام شده اند یا در زیر شکنجه ...

آری به یاد مادران داغداری که عزیزترین فرزندان خود را در راه آزادی و سوسیالیسم و نبرد با  رژیم جمهوری اسلامی از دست داده اند ،این سطور برای هر خواننده تلخ و آزار دهنده می باشد ولی چه میشود کرد مگر می توان حقایق را نگفت.

آری از سال 60 تا67چندین هزار از بهترین فرزندان این مرز بوم جان خود را در راه آزادی و پیکار با رژیم سرمایه از دست داده اند یکی از این جان باختگان راه سوسیالیسم که مدتی من بااو در زندان اوین بند 209 با او هم سلول بوده ام اکبر صمیمی می باشد. توضیح این که بند 209 دارای 10 بند که هر بند دارای 10  سلول انفرادی و یک حمام و یک هوا خوری سربسته به صورت نرده های میله ای می باشد . در این بند سلول های بازجوئی در روبروی بندها قرار دارد و توضیح این که بچه های چپ بجز حزب توده و اکثریت در این بند بازجوئی و شکنجه می شدند و معروف به شعبهء6می باشد در ضمن شعبه 3 بند برای مجاهدین بود که افراد ردهء با لای مجاهدین در این شعبه مورد بازجوئی قرار می گرفتند هم چنین در زیر زمین 209 سالنهای شکنجه قرار داشت که همیشه بوی خون می داد و شکنجه گاه معروف اوین نیز 209 بود.روز دوم دستگیریم به سلول 39 رفتم. در این اطاق اکبر ،حسن،مسعود بودند در بدو ورود به این سلول از من سئوال کردند کی و چگونه دستگیر شده ای؟ چون من مسعود را دقیقا می شناختم او هم آشنائی به من نداد تا شب که همه خوابیدند من اطلاعات مورد نظر خود را در بارهء هم سلول هایم کسب کردم و متوجه شدم که اکبر و حسن از چه جریانی می باشند و وضعیت بازجوئی آنان چگونه است چون من تجربه سال 60را نیز داشتم . البته ناگفته نماند اکبر همان شب از لحاظ بهداری برای پایم خیلی زحمت کشید و چند آنتی بیوتیک داشت آنها را به من داد تا پاهایم چرکی نشود و عفونت نکنند . هم چنین سعی کرد پاهایم را ماساژ دهد که گوشت اضافی نیاورد بالاخره از روز دوم و سوم من متوجه شدم که اکبر در یک تعقیب مراقبت طولانی در تور سپاه پاسداران بوده اکبر خودش می گفت من فکرمی کردم  تحت تعقیب هستم و از خیابان سید خندان متوجه شدم ولی می خواستم فرار نمایم که دستگیر شدم همراه اکبر عده ای دیگر که در تور تعقیب مراقبت بودند دستگیر می شوند از جمله خانمش .

ا بتدا او را به کمیتهء مشترک (سه هزار یا کانون توحید) می برند چون کمیتهء مشترک در اختیار سپاه پاسداران بود و اکثر تعقیب مراقبت های سنگین را سپاه انجام می داد .

اکبر را ابتدا به ساکن شروع به شکنجه کردن می کنند تا چندین بار بیهوش می شود آنان می خواستند هر چه سریعتر اطلاعات نه سوخته را بدست بیاورند و سر نخ های جدید در ارتباط با اقلیت ؛او مقاومت دلیرانه از خود نشان می دهد و تا آنجا توانسته بود اطلاعات سوخته و لو رفته را بیان کرده بود تا بتواند از زیر شکنجه کمی خلاصی یابد. واقعا یکی از بچه ها که از کمیته مشترک آمده بود می گفت روزهای اول ودوم دستگیری اکبر را دیده بودم خیلی شجاعانه مقاومت می کرد روزهای اول و دوم چها تا پنج باز جو از او بازجوئی می کردند. بعد از مدتی باز جوئی های اولیه تمام می شود و او را به زندان اوین بند 209 انتقال می دهند دوباره بازجویها از اول آغاز می شد او باز مقاومت می کند . باز جو اقلیت می بیند که از راه شکنجه نمی تواند چیز زیادی بدست آورد بچه های رده بالای اقلیت که همگی بریده بودند را به سراغ اکبر می آورند تا او را نصیحت و به قول خودشان سر عقل بیاورند و شاید از این تاکتیک بتواند او را خرد و خمیر نمایند و بتواند اطلاعات نسوخته را از او بگیرند این نیرنگ نیز سازگار نمی شود .

نکته قابل توجه این که باز جوی اقلیت شخصی بود بنام حامد که نام اصلی او حمید رضا اسماعیلی بود. این شخص در سال 59در میانه بازپرس دادگستری بود و در حین باز پرسی یک نفر را می کشد و به او حبس ابد می دهند و بعد از مدتی او را به تهران انتقال می دهند و در زندان اوین مشغول کشیدن حبس بود که اتفاقات 30 خرداد در تهران باعث می شود که زندان اوین پر از زندانیان شود او هم نماز می خواند و روزه می گرفت . او را مسئول بند می کنند تا شبها برای بردن زندانیان از سلولها به جوخه اعدام و پس از مدتی تقریبااز بهمن ماه سال 60 که فشارهای شدیدی به روی زندانیان اعمال می شود و با تحلیهای غلط مجاهدین که همیشه آماده باش می خوابیدند که احتمال دارد امروز یا فردا زندان را تسخیر نمایند عده ای از زندانیان تواب شدند و اطلاعات خود را به باز جوها داده و باعث دستگیریهای جدید می شوند و مقامات دادستانی پی می برن که حمید رضا اسماعیلی کینه و نفرت عجیبی نسبت به گروه های چپ دارد او را کمک بازجو می نمایند و پس از مدتی کوتاه سر باز جوی اقلیت می شود او در شکنجه هم تا نداشت . در دستگیریها اکثرا با گروه ضربت بود مشخصات ظاهری این شخص بدین قرار می باشد لاغر اندام، قد بلند ،لهجهء شدیدا ترکی دارد سفید رو یک روزی خودم در باز جوئی بودم که اکبر را نیز به باز جوئی آوردن حامد به اکبر گفت پدر سوخته چرا حرف نمی زنی من از تو بزرگترها را به حرف در آورده ام همه چیز لو رفته است باز می خواهی سکوت کنی اکبر گفت من  حرفی برای زدن ندارم همان چیزهائی که گفتم است در این لحظه حامد یک صندلی را بلند کرد و بر سر اکبر کوبید که باعث اعتراض بازجوها از جمله  باز جو خود من شد . باز جوها می گفتند شما این کارها را می توانید در زیر زمین انجام دهید چون ممکن است این کارهای شما توسط زندانیان به بیرون انتقال داده شود. حامد در جواب باز جوها گفت به شما ربطی ندارد من برای گرفتن اطلاعات هر کاری که لازم باشد انجام می دهم. تا آنجا که من اطلاع داشتم می دیدم اکبر واقعا مقاومت کرد و شاید این مدعا پاهای آش و لاش او بود . او را چندین بار برای مصاحبه تلویزنی خواسته بودند که قبول نکرد و بارها رهبران جریانات مختلف را برای نصحیت پیش او آوردن تا شاید از این طریق او را به دام مصاحبه بکشانند و حتی یکبار باز جو به او گفته بود که می دانی تو اعدامی هستی اگر مصاحبه بکنی حکم ات را کم خواهم کرد ولی باز اکبر قبول نکرد و هر بار که او را برای مصاحبه می خواستن حسابی شکنجه می کردند ولی او شکنجه را قبول کرد ولی مصاحبه را هر گز قبول نکرد.اکبر واقعا روحیهء عالی و با نشاط داشت با این روحیه بود که توانست مقاومتش را بیشتر نماید. اکبر از زندگی خود در شوشتر برای من زیاد تعریف می کرد و سرگذشت خودش را می گفت و چگونه کار سیاسی را آغاز کرده از فقر و محرومیت منطقه می گفت و بعضی وقتها گریه می کرد .اکبر سعی می کرد به تمام بچه هایی که تازه دستگیر شده اند کمک کند تا آنجا ممکن است اطلاعات کمتری لو برود. او با تجربه بود او مرد کارزار بود او مقاوم بود و سخت به جمهوری اسلامی کینه داشت و به طبقه کارگر تواضع. اکبر ادبیات خوبی داشت و اکثر شب ها برنامهء رمان و شعر خوانی داشتیم مثلا یکی از رمانهایی که برایمان تعریف می کرد جنگ و صلح بود آنقدر زیبا با طراوت تعریف می کرد که نمی فهمیدیم که چند ساعت گذشته است و گاهی هم رمان را مقداری چرب می کرد که تمام نشود و شعرهای زیادی برایمان می خواند و بعضی وقتها هم آواز می خواند خلاصه بگویم به شوخی به او می گفتیم قرص ویتامین ث .

اکبر مبتکربود او توانست با کمترین امکانات یک شطرنج و هم چنین یک تخته نرد را بسازد که به دور از چشم نگهبانان با آن سرگرم بوددیم یکی از روزها او را صدا کردن او رفت بعد از مدت یک ساعت برگشت گفتیم کجا بودی ، گفت با ...ملاقات حضوری دادند و ...اکبر روزی یکی دو ساعت ورزش در سلول می کرد تا با نشاط باشد.بازجویی برای همه زندانیان بسیار سخت و کشنده می باشد ولی عده ای پس از بازجویی به فکر فرو می روند ولی اکبر همیشه بعد از باز جویی با نشاط و با روحیه بود و سعی می کرد همه را شاد و خندان نماید . بالاخره بعد از سه ماه به بند عمومی انتقال داده شدم در این لحظه همدیگر را در آغوش گرفتیم و با یکدیگر وداع گفتیم و هر دویمان اشک ریختیم با این فکر که شاید من دیگر او را نبینم و شاید او مرا دیگر نبیند چون هیچ کس در زندان جمهوری اسلامی نمی دانست که فردا زنده خواهد بود یا نه بالاخره از هم جدا شدیم تا مدتها از او خبری نداشتم یک روز در بازجویی او را دیدم احوال پرسی کردم و گفتم وضعیت چگونه است گفت اعدام خواهم شد و مرحلهء آخر بازجوئیم می باشد تو چطور،من هم گفتم فعلا وضعیت من هم روشن نیست . او گفت من در دادگاه حتما از مارکسیسم دفاع خواهم کرد من می دانم که مرا اعدام خواهند کرد.

بلاخره او به دادگاه رفت و از مارکسیسم با جدیت تمام دفاع کرد و جان خود را در این راه گذاشت ، چون جریان دادگاه اعدامش را از بچه های مختلف شنیدم و فقط در دل خود گریستم و یادش را گرامی داشتم شاید نتوانسته باشم تمام مطالب مورد نظررا در این چند صفحه آورده باشم امیدوارم روزی بتوانم در مورد اکبرها و تمامی جان باختگان بنویسم تا شاید از این راه حداقل قطره ای از دریای بیکران مقاومت ها ،ایثارها،شکنجه ها و دردهای زندان جمهوری اسلامی را بیان نمایم تا از این راه آگاهی کمی به دوستان داده باشم "

به امید آن روز  4/4/1999اوپسالا ،سوئد

 

_________________________________________

 

سند شماهء 7 : نامهء ارسالی همبند اکبر صمیمی در فرانسه است به تاریخ2003

 

"د ر د فاع از رفیق اسیرم شهید اکبر صمیمی

 

د وران اسارت و زندان ، دورانی به یاد ماندنی و پر خاطره است اگر چه این خاطره ها سراسر تلخ و رنج و عذاب هم هست .

در سال 61در اثر یکی از دام های پلیسی پاسداران و اکیپ های ضربت دادستانی ضد انقلاب اوین به آن زندان منتقل شدم .

مدتی حدود یکماه در راه رو دادستانی اوین چشم بسته بودم و وقتی چشم گشودم در اطاق 5 بالای بند 2 در بندم شدم. اتاق ما تنها اتاق آن بند بود که تعداد زندانیان آن زیر 100 نفر بود  شاید بخاطر آنکه تقریبا ضریب سنی افراد آن بیشتر از اطاق های دیگر بود ، یا شاید چون حدودا 10 نفر از بچه های سابقه دار زمان شاه در این اطاق بودند و شاید به این علت که بچه های عملیاتی حدودا 10 نفر آن در این اتاق بودند و شاید ....

اتاق ما حدودا 90 تا 100 نفر زندانی داشت ، حدودا 10 نفر عملیاتی های مجاهدین حدودا 10 نفر بچه های سابقه دار  و 40 نفر از هواداران مجاهدین و 10 نفر از بچه های اقلیت و راه کارگر10 نفر توده ای و اکثریت و 10 نفر بچه های کرد  و چند نفر خط 3 و چند نفر بچه های غیر تشکیلاتی  و چند نفر از بچه های گروه اشرف دهقانی.

من به علت شرایط خاص خود چند روز با دقت اتاق را زیر نظر داشتم و شاید آنها هم با شرایط ویژه من مثل خودم مرا زیر کنترل داشتند تابالاخره 2 روز بعد یک جوان مجاهد که حدودا 19 سال داشت به نزد من آمد و وضعیت اتاق را برایم تشر یح کرد و چون در روز اول  ورود خودم  وضعیت خود را به بچه ها گفته بودم و علل دستگیری خودم را توضیح داده بودم آنها وضعیت کل بچه ها را تک تک برایم گفتند و تقریبا همه بچه ها اتاق از وضع یکدیگر آگاه شدیم .

از معدود بچه های پخته و قابل اعتماد برای من عزیزی از رفقای قدیم زندان اهواز که من او را اسما در رابطه با بچه های خوزستان شناختم و او هم من را شناخت و پس از آن یکدیگر را در آغوش گرفتیم .او از وضعیت من جویا شد و من گفتم که از در حادثه من به زندان اوین آمده ام و من بدون دلیل و مدرک بازداشت و فقط بخاطر شناخت یک پاسدار از سوابق من مرا به زندان اوین منتقل نموده اند و رفیق خوبم هم اینگونه خود را معرفی نمود ، من اکبر صمیمی از تشکیلات اقلیت خوزستان ، اتهام اولیه دستگیری به خاطر ماشین خود و سپس همسرم بازداشت شده ایم و در پی آن به وسیله عناصر تسلیم شده تشکیلات مدارک تازه ای برایم رو کرده اندو اکنون منتظردادگاه هستم . اکبر برایم از شرایط وحشتناک بازجویها گفت و از بازجویش برایم گفت ،برایم از کینه عناصر دادستا نی اوین نسبت به کمونیستها ی مومن گفت ، برایم تعریف کرد که او را بر سر قرارهای لو رفته و درب منازل رفقای لو رفته می بردند و به آنها می گویند که من آنها را لو داده ام و مرا نشان خانواده ها میدهند و ...

 

اما رفتار این رفیق در حدود سه ماهی که در اتاق ما بود را اینگونه می توانم بازگو کنم:تقریبا اتاق بوسیله 5 نفر که شامل من ، اکبر صمیمی و یک رفیق دیگر و دو نفر از مجاهدین اداره میشد و مسئول روابط در این مدت یکی از ما 5نفر بودیم که به نوبت عوض میشد . اکبر صمیمی در رفتار با ما پر از محبت و عاطفه و بردبار و همراه و هم رای بود و نسبت به پلیس دلی پر از کینه و نفرت  و بغض داشت ، او موضع گیریهایش در برابر پلیس خیلی پر از نفرت بود بطوریکه اولین روزیکه ایشان مسئول برخورد با پلیس شد چنان برخورد کرد که ما ناچار شدیم از او رفع مسئولیت نمائیم زیرا برای وضع اتاق مناسب نبود ،بچه ها در همان روز عجولانه او را بر کنار کردند ، چون رفتار او با پلیس پرخاشگرانه و تند بود و امکان هر نوع مدارا را غیر ممکن می کرد و من ناچار شدم در تمام این مدت نوبت اکبر هم خودم مسئول بشوم.در مسایل دیگر شخصیتی مفید و با ارزش بود ، مسئولیت تلویزیون یا اجرای نمایش های آموزشی برای بچه ها تازه وارد و خیلی جوان و بی تجربه جهت معرفی رفتار و اعمال بازجوها از جمله گرفتن دادگاه و اجرای حکم و تخلیه اطلاعات را بامن و دو نفر دیگر از بچه ها بخوبی اداراه می کرد.اجرای برنامه های شعر خوانی که معمولا پر طرفدار بود و در نهایت با خواندن چند سرود و آهنگ ختم میشد و آهنگهائی از قبیل "نازنین مریم"،"مرا ببوس" یا الهه ناز و از خون جوانان وطن در این برنامه ها اجراء میشد که اکبر با صدای گرم خود در خواندن "نازنین مریم" به جمع گرمی و نشاط میداد و گرامی باد خاطره آن جوان مجاهد که با سوت تمام آهنگها را موزیکال می کرد و یکی دیگر از همسایه های منزل شهید ابراهیم ذاکری که با لپ خود برایمان تنبک میزد همه چیز در اتاق ما به شکلی عالی پیش می رفت و ما زندان اوین را باتمام سختیهای آن با تدبیر قابل تحمل کرده بودیم به جز مسئله غذا ، زیرا غذای اتاق ما غذای 20 نفر بود که حدودا 90 نفر باید می خوردند و این خیلی فشار به بچه ها می آورد چون چند نفر هم کمی شکم باره بودند و باید به قدر کفایت می خوردند و ما آنها را رعایت می کردیم.مورد دیگر در یک اتاق حدودا 6 در 6 و شاید کمتر حدود 90 و چند نفر باید زندگی می کردند و این هم یکی از دشواریها بود که چند مسئله و مشکل بوجود آورد که نمی توانم باز گو کنم در تمام این مشکلات اکبر صمیمی صمیمانه تلاش می کرد و به جمع روحیه جسارت و نفرت نسبت به زندانبان را میدادو در نگاهش کینه و نفرت نسبت به جنایتکاران دادستانی ضد انقلاب موج می زد .

زمان در این شرایط نسبتا راحت تر می گذشت و کم بیش هم در جریان کار یکدیگر بودیم تا یک روز اکبر خبر از ملاقات داده شده با همسرش را به من داد و من که تازه ملاقات داشتم برای آنکه روحیه همسر رفیقم خراب نشود از اکبر خواهش کردم لباسهای خیلی کثیف و پاره خود را عوض کند و او با اصرار من و چند نفر این کار را کرد و پس از ملاقات می گفت "اعظم " به نظر م اسم همسرش بود ... باعث نگرانی اکبر بود و ما سعی کردیم از اهمیت این موضوع کاسته و نگذاریم رفیق نگران باشد ولی چند جریان اوضاع را در اطاق ما دگرگون کرد. اطاق ما از مورد اطاقهایی بود که پاسدارها می گفتند ، شما تنها اتاقی هستید که  نصف آن حسینه نمی آیند و ما سعی می کردیم برای آن توجیهی بسازیم ولی برای استحکام روحیه بچه ها این وضع لازم بود تا یک شب لاجوردی به لب اتاق آمد و گفت همه بدون استثناء باید به حسینیه امشب بیآ ئید و همه تقریبا رفتند به جز سه نفر که من و اکبر و یک جوان افسر وظیفه مجاهد حاظر به رفتن نشدیم و لاجوردی آمد و ما بهانه کردیم که وضعیت خوبی از نظر سلامت نداریم و لاجوردی گفت من با ماشین خودم شما را به حسینیه می برم و با پیکان ما را تا پای درب حسینیه بردند و چند روز بعد بود که اکبر صمیمی را مجددا به بند 209منتقل کردند و پس از آن... ضمنا روزی که لاجوردی درب اتاق آمد گفت بندها را می خواهیم عوض کنیم و لانه زنبور شما هم باید بهم بخورد و این حرف ما را کمی نگران کرد وپس از 10 روز ما را به بند آموزشگاه منتقل کردند و اکبر و یک نفراز بچه های مجاهدین را به بند 3000و209بردند ، فراموش نمی کنم در روز وداع با هم بندان یکی از بچه های بند بنام فرخ که اهل شمال بود و به اتهام راه کارگر آمده بود گفت بچه ها ما اغلب ، اتهامی نداریم و اگر گفتند فرخ یا فلانی ... مرده، بدانید که ما فقط از گرسنگی مرده ایم و نه هیچ دلیل دیگر...

زندان اوین در سال های 60تا67شاید جهنمی ترین زندانهای تاریخ معاصر می باشد و خاطره های من با رفیق رشید و قهرمانم کم نیست .او عشق بی حد خود را نسبت به آرمانهایش اصلا و ابدا کتمان نمی کرد ، کینه و نفرت او نسبت به پلیس زندان و پاسداران دادستانی اوین نشانه بارز او در عهد و پیمان با راه و عهد خود با مردمش بود. او با شرافتی مثال زدنی که من کمتر کسی را در آن دوران دیدم انزجار خود را به ارتجاع نشان میداد و هر گز هر نوع مماشات را برای خود روا نمی دانست ،من همیشه از شرافت و پایمردی او برای همه می گفتم ولی در خارج از کشور که آمدم شنیدم که بخشی از دوستان این رفیق قهرمان اورا "خائن" دانسته اند .

از نظر من برای یک مبارز سه اصل باید رعایت شود 1-پای بنداصول و آرمانهای اعتقادی 2- حفظ رعایت و مقررات تشکیلاتی پذیرفته شده3-در خدمت دشمن قرار نگرفتن . به نظر من اصل اول و سوم را اکبر بخوبی و شرافتمندانه دارا بود و اصل دوم را من چون با او روابط تشکیلاتی نداشته ام نمی توانم نظر بدهم... اما به افرادی یا عزیزانی که اتهام خائن را به این مبارز خستگی ناپذیر زده اند باید بگویم : شما بدریا رفته اید و هنوز قوزک پای تان تر نشده ، عزیزان بهتر است از به دریا رفته ها مصیبت طوفان را بپرسید و عجولانه و دن کیشوت وار در غربت گزاف نگوئید... که شاملو عزیز می گوید

                   و داوری آن سوی در نشسته

                       بی رادی شوم قاضیان

                          ذاتش درایت و انصاف

                               هیاتش ،زمان ....

 

شاید این آقایان اگر یک دهم آن رنج ها و بلا ها که به سر این جوان برومند آمد را دیده بودند هرگز این گزاف ها را نمی گفتند، عزیزان شاید شما نمی دانید در زندانهای جمهوری اسلامی چه گذشته و شاید شما عافیت بیش از حد در اروپا ، توان تجسم آن زندانها و مشقتها را برایتان مشکل نموده است ، به شرف تمام انسانها سوگند در تمام مدت که با این جوان رشید و برومند بودم یک ذره مماشات ، افسردگی ،سرخوردگی و یاس در این جوان ندیدم . او شرافتمندانه تا به آخر بر عهد و پیمان خود پای فشرد و از مرگ نهراسید ، چگونه می توان او را با کلمه خائن لجن مال کرد ،مگر بخواهیم راه مبارزه را مسدود کنیم که بدا بحال کسانی که به این راه گام بگذارند. جای دارد آن دوستان به خود آیند و با انتقاد از خود خاطره جاوید این قهرمان را گرامی داشته که قاضی در آن سوی در به داور ایستاده... بکوشیم صف جان بازان و مبارزان را از صف عافیت جویان جدا کرده و خاطره این مبارزان را که در گودال پر خون زندانهای جمهوری اسلامی جان باختند گرامی داشته که این حداقل وظیفه است واین که در اینجا دور از معرکه نشستن و تنها قاضی رفتن به نظر اگر جنایت آمیز نباشد حماقت بار حتما هست . فراموش نمی کنم روزی از روزها در آن سال وحشت و خفقان خبر اعدام 5 نفر از بچه های مجاهد اتاق را آوردند و من در مراسم آن روز شعر آرش کمانگیر را خواندم رفیق عزیزم یارشفیقم اکبر صمیمی چشمانش پر اشک بود  خواندم :

 

            منم آرش ،چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن

            منم آرش ، سپاهی مردی آزاده

            به تنها تیر تیرکش ، تلختان را اینک آماده

            مجوئیدم نسب

            فرزند رنج و کار

            گریزان چون شهاب از شب

            چو صیح آماده دیدار.

 

و وقتی دیدم چشمان همگی غمی سنگین را در خود دارند ادامه دادم...

 

            دلم را در میان دست می گیرم

            و می افشارمش در چنگ

            دل ، این جام پر از کین ، پر از خون را

            دل این بی تاب خشم آهنگ

باز دیدم عزیزانم می خواهند بخوانم و خواندم

 

            در این پیکار،در این کار

            دل خلقی است در مشتم

            امید مردمی خاموش هم پشتم

پس از آن بود که اکبر برایم گفت به احتمال زیاد اعدام خواهد شد و گفت هرگز از مرگ هراسی ندارد...دوستان بکوشید شرف و فداکاری عزیزانمان را کم رنگ نکنیم که عذاب وجدان گریبانمان را خواهد گرفت که

من از بیگانگان هرگزننالم                   که هرچه کرد بامن آشنا کرد "                  

 

آ _ الف ، پاریس2003